۳.۰۸.۱۳۹۴

عـــا شــق دلســــو ختــــه 2




گفتم صادق ترین و بی الا یش ترین عشق ها در دل مادران هست . اگر به سه حرف مام که واژه پارسی است و ریشه ما ما  یا مادر که در تمام زبانها  به شخص مقدسی که زاینده و افریننده است  اطلاق می شود با د ید باز تری نگاه کنیم از ممه می اید جا و مکانی که شیره جان این افریننده را به ما  میرساند  تا بوسیله این شیره جان رشد کرده و به تکامل جسما نی برسیم . بزرگ شویم . قدرت بگیریم و گاه بواسطه همین قدرت به وجود او ازار برسانیم .این کدام عشق است که بتواند جنین زبونی را در رحم خود پرورش بدهد به اولین حرکاتش دل خوش کند و اورا در همان رحم از سرما و گرما و بقیه بلایا محفوظ نگاه دارد بااو به صحبت بنشیند برایش قصه بگوید . از دردهایش اورا اگاه کند و هنگام بدنیا اوردنش تا لبه پرتگاه نیستی قدم بگذارد و چنان درد کشنده ای را بر خود هموار سازد و هنگامیکه پا به عرصه وجودمیگذارد به این موجود شکننده ،   ضعیف ، درمانده عشق بورزد و همه ان درد کشنده را فراموش کند .هیهات که فراموشی این مسا ئل در چنین زمانی امری عادی و طبیعی شده است . به این داستان توجه کنید



تهمینه زن جوان و زیبا که سه ماهه حامله است در مقا بل تلوزیون نشسته و برای دختر  دو سا له اش بلوزمی بافد پسر هفت سا له اش در حال نوشتن تکالیف مدرسه است و شوهرش سرگرم کار باقیمانده  از محل کارش که به منزل آورده است  میباشد  موزیک کلاسیک که نوازنده ای چیره دست با ویلون در دستگاه همایون مینوازد  از رادیو بگوش می رسد ،آرامش و سکوتی  دلپذیر بر فضای منزل حاکم است که ناگهان درب منزل با صدای وحشتنا کی شکسته میشود  و چند مسلح نقاب دار وارد میشوند و در یک لحظه چند نقاب دار دیگر ، بهروز مرد خانواده برای دفاع از خانواده اش  از جای بلند میشود که افراد مسلح به او هجوم برده  و با قنداق  تفنگ اورا مجروح کرده به زمین می اندازند . تهمینه بعنوان اعتراض بسویشان میرود که با کشیده مردی ریشو و هیکل دار در میانه راه متوقف میشود . بهزاد پسر هفت ساله خانواده که ترسیده فریاد میزند که یکی دیگر از نقاب داران با کشیده ای اورا نقش زمین می کند . بهروز را دستبند زده و روی زمین می کشانند که با خود ببرند . تهمینه  فریاد میزند.

تهمینه :  شوهرم را کجا می برید .؟؟

 مرد ریشو :دادگاه انقلاب .

مردان مسلح در میان تجمع همسایگان حیرت زده بی اعتنا به همسایه گان  بهروز را با خود میبرند . صدای پچ پچ همسایگان بگوش می رسد .

 ...:  سا وا کی بوده ،

....:نه  درباری بوده ،

....:  نه به اینها این چیزا نمیخوره ،

..... :  اینها مردم خوبی هستن

پچ پچ همسایگان و اظهار نظر هایشان  تهمینه را ازار می دهد درب  شکسته را می بندد قبل از انکه به برادرش تلفن بزند و اطلاع بدهد تلفنش زنگ میخورد تهمینه گوشی را برمیدارد

تهمینه  ( نگران )  الو

صدای مخاطب : تهمینه جان .

تهمینه  : سلام داداش  من ...من ...

صدا :  هول نکن خواهر  ...ببین چی میگم ...مواظب خودتون باشید ..اگه زنگ زدن در خونه رو باز نکنین ... فرانک رو گرفتن ..شما مواظب خودتون باشین

تهمینه  :  داداش  بهروزم اومدن بردنش ...

صدا  : من الان میام اونجا

ارتباط قطع می شود   تهمینه درمانده است و نمیداند چه باید بکند. بچه هایش را دراغوش میگیرد .نمیداند انتظار چه چیزی را میکشد . هنوز بیش از ده  دقیقه نگذ شته بود که درب منزل باز میشود و سهراب برادر تهمینه وارد منزل میشود .سهراب منتظر نمیشود که خواهررنگ پریده توضیحی بدهد از او میخواهد سریع چند دست لباس ضروری برای بچه ها بردارد تا سریع ا از انجا خارج شوند  . تهمینه هم در ساک کوچکی چند دست لباس برای پسر و دخترش برمیدارد  همراه با مقداری طلا و جواهر که دارد نیز درون کیف کوچکی ریخته  با نگاهی مملو از حسرت و درد  میرود تا آشیانه عشقش را که هزاران ارزوی  دست نیافته را در ان به امانت می گذارد ترک می کند . ایا این ترک کردن منزل برایش اسان بود؟ ایا میتواند محلی را که خاطرات سالهای گذشته عمرش در ان بوده به این سادگی فراموش کند ؟ ایا همه چیز تمام شده ؟ در نبودش چه کسی از منزل انها حراست و نگهداری میکند ؟ اینها همه سئوالاتیست که جواب انها فقط میتواند در واژه فرار برای نجات جان فرزند ان جای می دهد .  تهمینه با چشمانی  اشگبار از برادرش سئوال میکند

تهمینه  : داداش  .چی شده ؟ دنیا به اخر رسیده ؟

سهراب  نگران در اندیشه دیگری غوطه میخورد .

 سهراب : هرچه زود تر باید  ایران را ترک کنید .

 این برای تهمینه فقط یک جمله نبود . یک ایده یا فکر نبود برای تهمینه ضربه ای بود بس ناگوار .پس وطنش ؟ خانه اش ؟عشقش ؟ امید هایش ؟اهدافش ؟اینده بچه هایش؟ دماوند پر غرورش ؟ سهندو سبلانش ؟ دریای خزر و کوهای هزارمسجدش؟ دنا و خلیج نیلگونش ؟دلیران تنگستان و فردوسی طوسی اش حافظ و مولا نا و خیامش ؟آتشکده آبا و اجدادیش ؟تاریخ هفت هزار ساله اش چه میشود؟ همه این سئوالات بصورت قطره اشگی بر گونه وآه سردی ازچگر بیرون ریخت .


ادامه دارد

۲.۲۷.۱۳۹۴

پیشگفتار






عشق  این کلمه سه حرفی  به دلیل اینکه انسانها در اندیشه خود برداشت های گوناگون دارند دارای  معانی و مفاهیم زیادی شده است که هر اندیشه اندیشه دیگر را تکذیب و یا قبول میکند  اما باور شخص ما از این  کلمه چیست ؟ آن چیز که بیشتر اندیشه ها را مشترک و یکسو میکند از یک احساس سر چشمه میگیرد . احساسی  که دل پذیر و خوشایند انسان است و تجربه ثابت کرده که این احساس دل پذیر به هر کس یاچیزی می تواند باشد شخصی این احساس را به دلبری دارد زیبا روی  مثل حافظ که از شاخه نباتش میگوید و دوشهر اباد آن زمان سمرقتد و بخارا را به خال هندویش میبخشد ویا  حلاج که عشق را اینگونه توصیف میکند ( عشق اینست که امروز بینی و فردا و دیگر روزش را  امروز بکشند و فردا بسوزانند و دیگر روزش خاکسترت بباد دهند )و یا پسرک کبوتر بازی که دنیا را با یک پر کبوترش عوض نمیکند. بیاد میاورم که وقتی در کلاس اول ابتدایی درس میخواندم  یکی از همشاگردیهایم که پسر درس خوانی هم بود  عاشق معلم ما شده بود که پسرش در کلاس دوم همان مدرسه درس میخواند  . یعنی پسر معلم ما از این هم  شا گردی من یکسال یزرگتر بود . ولی عشق این پسر به حدی بود که مدتی بیمار شد و کارش به روانکاو کشیده شد . من فکر نمیکنم عشق این پسر کمتر از عشق حافظ به شاخه نباتش بوده که دو شهر را بخشید هردو عاشق بوده اند . اما یک تفا وت در این میان هست  که من میگویم  و شما در این مورد قضاوت کنید . عشق حافظ  در جهت وصال  شا خه نبات بوده یعنی وصلت و هم آغوشی او با یک جنس مخا لف . آیا این پسر هم فکرهم آغوشی داشته .؟ فکر لذت جسمانی بوده ؟ مسلما ...   نه .. حال شما قضاوت کنید عشق کدام خالصانه تر و پاک تر است ؟ بدون شک شما به پسر فکر میکنید  . اما از شما سئوال میکنم آیا این پسر معنی  عشق را می فهمیده  یا فقط بطور غریزی  به خاطر مهربانی های معلم ما به او علاقه مند شده ؟ اگر کمی کنکاش کنیم میبینیم که پسر از بی توجهی های مادر یا پدر و بطور کلی از کمبود محبت  است که عاشق میشود . و اگر این کمبود را چنان که ما  نداشتیم  نداشت  عاشق نمیشد . نتیجه میگیریم که هر کس عاشق میشود  نیازمند است و زمانی که خواسته اش را در کسی متبلور می بیند  بسویش کشیده می شود . این یک روی سکه هست  و اما روی دیگر . در دنیا  فقط یک واژه چهار حرفی وجود دارد که عاشق میشود بدون آنکه نیازی داشته باشد  ومی بخشد بدون انکه در مقابل بخشید نش چیزی بخواهد . درست حدس زدید این موجود پیچیده  مادر است . این مادر است که بدون تقاضایی به شما حیات بخشیده  از شیره جانش داده  تا شما برومند شده اید . زمانی که درمانده و عاجز بوده اید و از درد بخود می پیچیدید  و زبان گویش دردتان را نداشتید  با مهر و عشق از کوچکترین حرکت شما پی به ناراحتیتان می برده و بلا فاصله مداوایتان میکرده . شبها تا صبح بیدار نشسته  تا شما راحت بخوابید . در سرما و گرما محفوظتان کرده . در میان بیماریهای گوناگون  سلامتی خودرا سپر کرده تا در پناهش سالم و تندرست بمانید . به شما  شب و روز عشق ورزیده . اری عاشق بوده  و عشق ورزیده اینجاست که پی میبریم  عشق یعنی از خود گذشته گی در مقابل کسی که دوستش داریم . واما  سخنی در باره مادر ایا  این سزاوار است  کسی که اینگونه عاشقانه  مارا محافظت نموده و با شیره جانش مارا جوان و برنا کرده و هر چه بر قدرت ما افزوده شده از قدرتش کاهش رفته و حال که بهار زندگیش رو به خزان گذارده و شما ستبر و بزرگ شده اید و او رنجور ضعیف ، این سینه ستبر شماست که باید پناهگاهش باشد . مبادا که به مادرانمان این اسطوره های عشق پاک و اهورایی بی احترامی کنیم 
ادامه دارد

۱۲.۱۶.۱۳۹۰

پریسا :پرستار کوچولو

این قصه رو تقدیم میکنم به اقای فرهادی که جایزه اسکار گرفتن . قول میدم این بهتر از فیلم قبلی ایشون  به اسکار میرسه اما بشرطی که اون کسانی که سناریو قبلی رو تائید کردن سناریوی این قصه رو بدلیل اینکه بوی فمینیستی میده و بی عاطفه بودن بعضی از حاج اقا هارو نشون میده مثل بار قبل نندازنش توی سطل خاکروبه
سناریوی این قصه در سال 1360 در وزارت ارشاد اسلامی  به سطل آشغال سپرده شد


پریسا :پرستار کوچولو

پشتم خسته است. سنگینی بدنم، تشک تخت را گود کرده. عرق کرده‌ام. نمی‌دانم تا جمعه چند روز مانده است. دلم می‌خواهد دوش بگیرم. خنک شوم. از حمام، صدای آب می‌آید. و صدای آواز. دوست دارم صدایم کند. از من بخواهد پشتش را کیسه بکشم. دوست دارم از جایم بلند شوم. برایش حوله ببرم...
به سقف نگاه می‌کنم. جانوری ریز، روی سقف، تند تند راه می‌رود. می‌دود. می‌رسد بالای سرم. می‌ترسم رویم بیفتد و نتوانم اورا از خودم دور کنم
وانتی توی کوچه داد می‌زند. سبزی می‌فروشد. چقدر هوس قورمه‌سبزی کرده‌ام. با ماهیچه و آبِ قلم. صبحانه‌ی چربی که توی حلقم کردند، همین‌جا سر دلم گیر کرده و دارد حالم را به هم می‌زند. پروانه می‌گوید: نباید لاغر شوم والا از چشم حاجی می‌افتم.
صدای آب قطع می‌شود. همه جا ساکت است. اما نه! صدای شَلَپ شَلَپش را خوب می‌شناسم. دارد کیسه می‌کشد. پروانه، برایش پشت‌شو خریده است.
جانور ریز، کارتُنک است. دارد کنج دیوار تار می‌تند. می‌افتد. دلم هرّی می‌ریزد. اما از تاری نامرئی بالا می‌رود و بقیه‌ی کارش را انجام می‌دهد. باید پارچه‌ای گلوله کرد، سرِ چوبی، لوله‌ی جاروبرقی‌ای، چیزی بست و آنجا را پاک کرد.
درِ کوچه را کسی را می‌بندد. پروانه است. از خرید برگشته. انگار دست‌هایش پُر است. سنگین راه می‌رود. درِ اتاق را باز می‌کند. پوف می‌کشد. اتاق دَم کرده است. باسن برجسته‌اش، از قدم‌هایش جا می‌ماند. بس که گُنده است. بس که می‌خورد. لای پنجره را باز می‌کند و پرده را کنار می‌زند. قبلا سلامی می‌کرد. اما حالا دیگر نگاهم هم نمی‌کند. می‌رود پشت در حمام گوشش را به در می‌چسباند. می‌گوید: حاج آقا، چیزی لازم ندارین؟
حاج آقا دارد سوت می‌زند. سوتش که قطع می‌شود، صدای خِرت و خِرت تیغِ اصلاحش در می‌آید. پروانه شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌رود. کفِ پایم می‌خارد. انگار پشه نیشم زده است. سعی می‌کنم تکانی به انگشت‌های پایم بدهم. پیدای‌شان نمی‌کنم.
پریسا از خواب بیدار شده است. موهایش ژولیده است و انگار یک پاچه‌ی شلوارش هم بالا مانده. می‌آید توی اتاق. پیش من. اول توی صورتم نگاه می‌کند. انگار می‌خواهد بفهمد زنده‌ام یا نه؟ بعد، با اسپری، توی دهان همیشه بازم آب می‌پاشد و با دستمال صورتم را پاک می‌کند. کار هر روزش است. اگر زبان داشتم، حتما به او می‌گفتم که پرستار دلسوزی خواهد شد. شروع می‌کند به قصه گفتن. دندان‌های پایینی‌اش ریخته و هنوز در نیامده‌اند.
خُب حاج خانوم! صُبونه‌تون رو که خوردین، جاتون هم که تمیزه، آمپولتونم که زدم،... دیگه کاری ندارین تا ساعت ده، که آبمیوه تونو بیارم...
بعد با ملافه‌ام ور میرود و به خیالش جایم را مرتب می‌کند. بعضی وقت‌ها هم اینجا می‌نشیند و پوست دستم را می‌کِشد یا رگ‌های بیرون زده‌ام را فشار می‌دهد و به قول خودش مار بازی می‌کند. پروانه داد میزند: پریسا، بیا بیرون!...
پریسا می‌شنود اما نمی‌شنود. هنوز دارد با خودش حرف میزند. به سقف نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد کارتنک را نشانش دهم که چطور دارد تند تند خانه‌اش را تکمیل می‌کند. دوباره اسپری را بر می‌دارد و توی حلقم آب می‌پاشد. سرفه‌ام می‌گیرد. به پایین تنه‌ام فشار می‌آید. این کیسه‌ی ادرار با همه‌ی مکافاتش چیز خوبی است. اگر نبود الان تخت خوابم را گند زده بودم. پریسا می‌رود بیرون و از لای در نگاه می‌کند. سرفه‌ام که می‌افتد دوباره می‌آید و کنارم می‌نشیند و بازی می‌کند. دوست دارم برایش تعریف کنم دیشب یک پشه توی دهانم رفته بود و با زبانم بیرونش کردم.
درِ حمام باز می‌شود. کسی اینجا نیست؟
پریسا به در حمام نگاه می‌کند. پروانه می‌آید توی اتاق، ذلیل مرده مگه نگفتم بیا بیرون؟
دست پریسا را می‌کشد و می‌بردش بیرون و در را می‌بندد. حاج آقا حوله‌اش را دور کمرش بسته است. قطره‌های آب از موهای به هم چسبیده‌اش می‌چکند، روی صورتش سُر می‌خورند و می‌افتند روی پستان آویزان و شکم پشمالویش. حوله را از کمرش باز می‌کند و سرش را خشک می‌کند. جلوی آینه می‌رود.
- پروانه،... این شورت و عرقگیر نو ها رو کجا گذاشتی؟
من می‌دانم. آنها را توی بقچه‌اش گذاشته است. یادش نیست. دستی به صورتش می‌کشد و نگاهی به زیر بغلش می‌اندازد. پروانه دهانش را به در چسبانده است.
- همونجا تو بُقچه‌تونه آقا!
در کمدش را باز می‌کند. اُدکلنش را بر می‌دارد و همه جایش را خوشبو می‌کند. سرفه‌ام می‌گیرد. چیز ترشی از معده‌ام بالا می‌زند. نگاهم می‌کند و در شیشه‌ی ادکلن را می‌بندد. لباس‌هایش را می‌پوشد. بعد میرود جلوی آینه و عرض اندام می‌کند. لبخند یکطرفه‌ای روی لبش است.
- پروانه،... به حسین گفتی ماشین‌مو بشوره؟
پشتم تیر می‌کشد. امروز یادشان رفته جا به جایم کنند. به پهلویم فشار می‌آورم. شاید معجزه‌ای شده باشد و من بتوانم تکانی بخورم. دوباره سعی می‌کنم. صدایی از گلویم خارج می‌شود. حاجی می‌آید جلو از نزدیک به صورتم نگاه می‌کند. چقدر خوشگل شده است. چه بوی خوبی می‌دهد. دلم می‌خواهد دست‌هایم را بیندازم دور گردنش. دلم می‌خواهد مرا ببوسد. اما فقط میگوید:حالت خوبه؟ چیزی می‌خوای؟
بعد سرش را تکان می‌دهد و می‌رود. کاش جا به جایم می‌کرد. چقدر دلم برای دست‌هایش تنگ شده است. داد میزند: پروانه،... امروز خانومو تکونش ندادی؟
پروانه می‌دود توی اتاق. سینه‌هایش تکان تکان می‌خورند. بالاتنه‌اش جلوتر از پاهایش حرکت می‌کنند. خانوم قربونت برم... شرمنده‌اتم ...
بعد دست‌هایش را زیر بدنم می‌برد و یک پهلویم می‌کند. تنش بوی سبزی تازه می‌دهد.
پشتم را مالش می‌دهد. دست‌هایش مرطوبند. پریسا کنارش نشسته و پاهایم را می‌مالد. انگار چیزی پیدا کرده است. خودش است. جای نیش پشه هنوز می‌خارد و پریسا روی آن با ناخن ستاره درست می‌کند. حاج آقا که میرود، پروانه هم مرا ول می‌کند و می‌رود توی آشپزخانه. پریسا به جان موهای گره خورده‌ام می‌افتد و آنها را شانه می‌زند. کارتنک، هنوز دارد می‌بافد و خانه‌اش را بزرگ و بزرگتر می‌کند. می‌ترسم. اگر شب رویم بیفتد، اگر توی لباسم برود و نتوانم به کسی حالی کنم، اگر بیفتد توی دهانم و بیرون نرود،... کاش بتوانم لااقل دستم را تکان دهم و آن را به پریسا نشان دهم. روی بازویم تمرکز می‌کنم. آرنجم. مچم. انگشت‌هایم... بعد صدایی از گلویم در می‌آید. دخترک دارد چیزی را که معلوم نیست جا به جا می‌کند. شانه‌هایش می‌پرند. می‌آید جلو، توی صورتم نگاه می‌کند. میگوید: آب می‌خورین خانوم جان؟
بعد اسپری را بر می‌دارد. دوباره روی میز می‌گذارد. از اتاق بیرون می‌رود. از آشپزخانه بوی سبزی سرخ‌کرده بلند شده است. کاش این پروانه می‌آمد یک قاشق از آن را توی دهانم می‌گذاشت. اگر آرام با زبانم نرمش کنم، و ذره ذره پایین دهم، توی گلویم نمی‌پرد. لعابی از کنار دهانم راه می‌افتد و میرود پشت گوشم. پریسا می‌آید توی اتاق. یک لیوان آب پرتقال را توی بشقاب گذاشته و آرام آرام به من نزدیک میشود. لیوانش عرق کرده است. آب پرتقال لمبر میزند و توی بشقاب میریزد.
- خب، مریض عزیزم، حالا وقت آبمیوه تونه...
می آیدکنارم بنشیند که زانویش محکم میخورد زیر بشقاب و آب پرتقال بر میگردد روی زمین و لباسش و روی من. مور مورم میشود. فوری به در نگاه میکند. آب پرتقالِ توی بشقاب را سر میکشد و ظرفها را زیر تخت قایم میکند. پروانه دارد بیرون با تلفن حرف میزند. صحبت خواستگاری و این جور حرفهاست. پشتم خیس شده است. اگرکسی نفهمد و مورچه ها به سراغم بیایند و تنم را بخورند؟ صدایی در می آورم. شاید پروانه بیاید و تمیزم کند. پریسا، گوشه ی ملافه را به بازویم میکشد و به در نگاه میکند. کاش حاج آقا اینجا بود. لااقل به بهانه ی شیطنت ملافه ام را کنار میزد و میفهمید. چشمهایم را میبندم. انگار خوابم میبرد. با سر و صدای پروانه و گریه ی پریسا از خواب میپرم. بوی قورمه سبزی بلند شده است با سبزی تازه و لیمو عمانی. دلم ضعف میرود. صدای سرفه ی حسین آقا می آید. کاش کسی بیاید و سرم را بپوشاند. پروانه با شوهرش می آیند تو. این حسین قبلا یک یااللهی بلد بود بگوید. حالا همینطوری می آید تو انگار نه انگار که من هم زنده ام و دارم نفس میکشم. چشمهایم را میبندم. توی اتاق بوی سیگار پیچیده است. پروانه همینطور یکریز دارد غُر میزند. با شوهرش دو سر روتختی را میگیرند و یا علی ای میگویند و بلندم میکنند و  میگذارند روی زمین. حسین دستش را پشتش میگذارد و کمرش را صاف میکند. از سفتی زمین خوشم می آید. پروانه روتختی را جمع میکند.
خیر نبینی بچه... همین دیروز شسته بودمش. یه لحظه ازش غافل شدما! میبینی؟ آخه تو رو چه به این غلطا ؟...
روتختی را گلوله میکند و پرت میکند جلوی پای حسین.
حالا خوب شد فهمیدم! و اِلّا حاج آقا میومد روزگارمو سیاه میکرد.
حسین، پشت به دیوار چمباتمه زده و دستش را توی دماغش برده است.
نترس، اون حالا حواسش یه جای دیگه است.
و میخندد. دندانهای زردش بیرون میریزند. پروانه لبش را گاز میگیرد و به حسین چشم غره میرود. راست میگوید. حاج آقا همیشه حواسش پرت کارش است. الان چند ماه است به من قول داده برایم یک تشک مواج بخرد که زخم بستر نگیرم، یادش میرود. پروانه دستش را می اندازد پشتم و بلندم میکند. بعد به حسین میگوید: پاشو برو بیرون دیگه، اینجا بست نشستی که چی؟ حسین، سرش را میخاراند و میرود. پروانه لباسهایم را عوض میکند. تنم هنوز چسبناک است. کاش یک دستمال مرطوب به تنم میکشید. میگوید:
یه نیم ساعت، سه رُب بخوابید ناهارتون آماده میشه.
بلندم میکنند و میگذارند روی تخت. این زن، انگار به کل یادش رفته دخترش چه بلایی سرِ آبمیوه ام آورده است. چشمهایم را میبندم. سعی میکنم بخوابم. شکمم قور قور میکند و این به اصطلاح پرستار عین خیالش نیست. صدای وزوز پشه می آید. این وقت روز! سعی میکنم دهانم راببندم. روی پلکم مینشیند. چشمم را باز میکنم. میرود و صدایش می افتد. پریسا پشت در نشسته و دارد با خودش حرف میزند. در را قفل کرده اند و الّا او الان پیش من بود و حوصله ام سر نمیرفت. پشه دوباره می آید و دور سر و صورتم میچرخد. روی گردنم مینشیند. انگار دارد دنبال آب پرتقال میگردد. اگر پریسا پیشم بود، این مزاحم را میپراند. آب دهانم را قورت میدهم. پوست گردنم تکانی میخورد و پشه پر میزند و میرود. صدای بوق ماشین حاجی می آید. حسین در را برایش باز میکند. حاجی می آید تو. با یک جعبه شیرینی. حسین میگوید: آقا مبارکه! و میخندد. حاجی هم میخندد. حتما یک قرارداد دیگر بسته است.
پروانه، با ظرف غذایم می آید توی اتاق. صورتم را میبوسد و فین فین میکند. زیر لب میگوید:
تُف به روت بیاد مرد!
سرم را بلند میکند و روی سینه‌اش میگذارد. غذای میکس شده را با قاشق تهِ حلقم میریزد و میزند زیرِگریه. چشمم به سقف می افتد. پشه‌ی مزاحم توی تار کارتنک دست و پا میزند.  


۱۰.۲۹.۱۳۹۰

متن توضیحاتش در نامه ای از احمد آباد


 متن توضیحاتش در نامه ای  از احمد آباد
راجع به عضویت ایشان در
 جامع آدمیت




احمدآباد  ۱۲ آذرماه  ۱۳۲۴ ( ۳ دسامبر ۱۹۶۵ )
قربانت گردم .
محترمه که حاکی از صحت و سلامت جنابعالی است عز وصول ارزانی بخشید و موجب کمال مسرت و خوشحالی گردید .
راجع بانجمن هائی که در بدو مشروطیت تشکیل میشد ویکی از آنها انجمن آدمیت بود، اطلاعی که دارم این استمرحوم میرزا عباسقلی در خانهَ خود این انجمن را تشکیل دادو هر کس هم که میخواست عضو انجمن بشود لازم بود کسی از اعضاء او را معرفی کند و مبلغی هم بابت حق عضویت بپردازد و یکی از روزها شخص محترمی به خانه ی من آمد و مرا دعوت نمود و با خود به انجمن برد وبعد هم دو سه جلسه بنده حاضر شدم و چون مجمع انسانیت تحت ریاست مرحوم مستوفی الملک تشکیل شد و مرکب بود از آقایان آشتیانیها، گرگانیها، تفرشیهای ساکن طهران و بنده را هم به سمت نیابت رئیس انتخاب کردند دیگر نتوانستم در انجمن آدمیت حاضر شوم .
این است اطلاعات بنده که به استحضار رسید .
در خاتمه ارادت خود را تجدید مینمایم .
دکتر محمد مصدق  
 

 عضویت جناب میرزا محمد خان مصدق السلطنه در جامع آدمیت
و اقدامات ایشان برای ترور میرزا اصغر خان اتابک
(امین السلطان)

چند سالی قبل از مرگ مظفرالدین سلطان قاجار بعلت مریضیش یعنی حدود سال ۱۲۸۳ خورشیدی مطابق ۱۹۰۴ ترسائی ، دولت انگلیس که از مرگ قریب الوقوعش با اطلاع بود و میدانستند که ولیعهد او
 میرزا محمد علی خان فردی قلدر و در عین حال بزرگ شده دست روسهاست و مهمتر از همه جزء روسفیلها بودنش و در صورتیکه به سلطنت می رسید امکان آن  بود که با تبانی دولت روسها تمام قرارداده های به امضاء رسیده و برنامه های چیده شده موجود در دربار مخالفت نماید و این میتوانست سبب فروپاشی کلیه رشته ها ی بافته شده بوسیله گروه انگلوفیلها و فراماسونرها و انگلوالسلامیست ها شود، بدست و پا افتاد و دستورهای متعدی از لندن برای ایادی فراماسونری و انگلو فیلها و انگلواسلامیست ها ، برخورده مابین ملیون مشروطه خواه  مبنی بر تجدید تحریکات آزادیخواهانه برا ی بر هم زدن وضع که میتوانست بر اثر آن یا جلوگیری شود از روی کار آمدن محمد علی میرزا یا حد اقل سبب کار شکنی و بهم ریختن اوضاع میشد که این خود برای بدست آوردن وقت کافی بدست دولت انگلیس میداد که جهت بوجود آوردن نوعی سیاست جدیدی برای بهره داری چپاول بهتر از سرمایه های ایران و بستن قراردادهای جدید تری. از طرف دیگر دستوری جدیدی از طرف میرزا ملکم خان رئیس فراماسونرهای ایران مبنی بر ایجاد کانون جدیدی بنام جامع آدمیت در حقیقت برای حفاظت منافع دولت فخیمه انگلیس در ایران صادر میگردد . که بعدها سبب شد خود محمد علی سلطان قاچار ندانسته حامی آن شده بود و شخصا توصیه نامه برای افراد که میخواستند وارد این جامعه شوند ، می نوشت .
دستور میرزا ملکم خان به سعدالدوله (که خود عضو رسمی فراماسونری بود و در ضمن جزء افراد بود که بوسیله دولت انگلیس در صفوف مقدم مشروطه خواهان در آمده بود) چنین بود تشکیل جامع آدمیت ولی در خفا و هیچکس نباید اطلاعی از روسای اصل داشته باشند .سعدالدوله بنا بدستور فوق و در ضمن برای رسیدن به مقام صدراعظمی که از طرف دولت انگلیس باو وعده داده شده بود ، پس از تشکیل این کانون یکی از نوکران خودش را بنام میرزا عباسقلی خان ( در تمام زمان کتابها و دستورات مربوط به فراماسونرها را تحویل وتحول میکرد و در سال ۱۸۸۲ که برای آخرین بار ورود میرزا ملکم خان میزبان او بود )را بظاهربعنوان رئیس این جامعه میگمارد و حتی اجازه امضاء و قبول افراد برای عضو شدن ( البته بعد از آنکه درباره آنها تحقیقات لازم میشد ) و بعد از عضویت امضاء پائین قسم نامه های آنها را نیز بعهد ایشان میگذارد و خود برای ایجاد اختلاف در میان افراد و ملیون مشروطه خواه بشدت به فعالیت می پردازد .در آن زمان موضوع مهم و سد راه همگی اتابک اعظم بود که به صدارت ایران رسیده م باهمکاری مجلس سعی بر آن داشت باوضاع ایران سر وسامانی داده و قوانینی برای کوتاه کردن دست عده زیادی مفت خور و ایادی دولتین انگلیس و روسیه را کم نماید بهمین خاطر در میان عده زیادی از جمله مستوفیان دشمنان زیادی برای خود خریده بود . از همه مهمتر مبارزه مخفیانه محمد علی سلطان روسفیل با او بود بخاطر اینکه محمد علی سلطان در تدارک برهم زدن مجلس بود که بار دیگر پایه استبدا را بگذارد و از طرف دیگر بخطر افتادن موقعیت بعضی از افراد فرماسونری از جمله فرمانفرما دائی محترم میرزا محمد خان مصدق السلطنه که در آن زمان وزیر عدلیه و سردار سپاه آذربایجان بود . 
دولت انگلستان با بوجود آوردن جامع آدمیت و از این حالات متشنج داخلی دولت نیز دو بهره گیری میکرد : اول اینکه این مرکز بطور رسمی واحد مبارزاتی بر خلاف امین السلطان ( اتابک ) شده بود که این خود سبب نزدیکی محمد علی سلطان به آن شده بود که برای از بین بردن مبارزان مشروطه و بطور کلی مجلس و مشروطه و در ضمن سنگر سفت و سختی برای عده دیگری که مخالفان اتابک که در پشت آن اغلب مستوفیان قرار گرفته بودند که برای مبارزات خود آن جامع را صد در صد پشتیبانی و خود را وابسته به آن میدانستند وتقربیا همگی آنها نیز از جوی  فراماسونری آب میخوردند .

در این میان سعدالدوله بکمک دولت انگلیس بمقام وزرات بازرگانی دست یافت و چون خود را در لباس مشروطه خواه قرار داده بود در زمان مظفرالدین سلطان دستگیر و به اصطلاح به شهر یزد تبعید گردید ، او همچنان در تبعید برای منافع دولت انگلیس فعالیتهای لازم را روا میداشت و حتی ایشان از افرادی میباشند که امضاء شان در پائین قرارداد مشروطیت درج شده است و بعد ار برکناری عین الدوله و به صدارت رسیدن میرزا نصرت الله مشیرالدوله رسما از جرگه مشروطه خواهان خارج میشود و دولت انگلیس برای اینکه او را بیشتر بخود وابسته نموده وبرای امیال خود حفظ نماید به سفیر دولت انگلیس در ایران دستور میدهد که بدروغ به سعدالدوله خبر دهد که  که فردی از طرف دولت عین الدوله مامور قتل اوشده و ایشان هم در یزد بسفارت انگلیس پناهنده میشود و این خود سبب آن شد که سعدالدوله خود را بیش از حد  مدیون دولت فخیمه میدانست .
بالاخره پس از امضاء مشروطیت ایشان از یزد به طرف تهران حرکت میکنند ولی لازم میدانست که چند روزی در شهر ری برای حفظ موقعیت و نشان دادن ناراحتیهائیکه در تبعید  کشیده اقامت نماید .و بعد هم با شکوه و جلا لی از سوی بازاریان و افراد فراماسونری به تهران وارد میشود و د رهمین زمان نیز دولت انگلیس برای قدر دانی از ایشان نمایندگی ایشان را در تهران برای مجلس میگیرد .
سعدالدوله فکر میکرد بریاست مجلس انتخاب خواهد شد ولی از بخت بد او مجلس صنع الدوله را بریاست مجلس انتخاب نمود . صنع الدوله برادر زن سابق سعدالدوله بوده و بااو دشمن خونی مثل کاردو پنیر بودند . ایشان در تمام مواقع سعی برآن داتشت که برای صنیع الدوله کارشکنی و سدی شود برای برنامه هایش تا شاید او را وادار به استفا نماید .ولی شور بختانه و از بخت بد او بعد از عین الدوله امین السلطان به صدارت میرسد و صنیع الدوله و او بصورت دو برادر بودند و دیگر سعدالدوله همه چیز را نقش بر آب دید .
 این دوضربه را بهیچوجه ایشان نمی توانستند فراموش کنند و تمام آنرا از سهل انگاری دولت انگلیس دانسته  این مهم سبب شد ایشان از دولت انگلیس کناره گرفته و خود را به محمد علی سلطان نزدیک کرده و در جزء روسفیلها در آید زیرا باین ترتیب  فکر میکرد که راه را برای صدراعظمی خود هموار میکند .
در همین زمان بود که در پشت پرده دو دولت روس و انگلیس به توافق تاریخی خود رسیده  و معاهده ۱۹۰۷ را بین خود به امضاء رسانیده و بدین ترتیب روسها دست از طرفدار محمد علی سلطان قاجار برداشته و سبب شکست او در مقابل مشروطه خواهان شد .
   

مصدق و مبارزاتش با اتابک

در میان خانواده میرزا هدایت الله خان وزیر دفتر بعد از فوت او بر سر تقسیم ارث و میراث اختلاف شدیدی رخ داد .
اختلافات بیشتر مابین میرزا محمد خان مستوفی اول (مصدق السلطنه) سیزده ساله و مادرش از یکطرف و دیگر افراد خانواده بخصوص میرزا حسین خان وزیر دفتر جدید از طرف دیگر. بطوریکه میرزا محمد خان مصدق السلطنه در کتاب خاطراتش می نویسد : من با ازدواج مادرم با وکیل الملک تبریزی موافق نبوده و در ضمن نمیخواستم به تبریز بروم ، باعث این موضوع اختلافات ما بین برادرم میرزا حسین و مادرم بود .
چون مادرم بعد از فوت پدرم با میرزا حسین وزیر دفتر برادرم، اختلاف پیدا کرد و نمیخواست در قسمت از خانه که پدر در حال حیات خود بمن داده بود بماند ، با میرزا فضل الله وکیل الملک، منشی باشی ولیعهد پدر سناتور والاتبار ، ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبریز برد  .( خاطرات و تالمات مصدق – همان صفحه ۵۳) .
در این میان با جانبداری میرزا علی اصغر خان اتابک از برادر مصدق السلطنه ( میرزا حسین خان وزیر دفتر )سبب بالاگرفتن شدت اختلافات شد و مصدق را برآشفته . او که از بچگی فردی بد کینه بود ، کینه و دشمنی اتابک را بدل گرفت .
از بدو بقدرت رسیدن اتابک و بصدر اعظم رسیدنش و تصیمم او برای به اجرا درآوردن قوانین بر اساس قانون اساسی سبب شد که در مقابل محمد علی سلطان قاجار قد علم نماید و سعی بر آن داشت که دست  مستوفیان ودرباریان و افراد وابسته بدربار رادر امور کشوری و دولتی کوتاه  نماید و این موضوع نیز شامل حال خانواده مادر مصدق نیز میشد و این مورد بخصوص سبب آن شد که کینه مصدق السلطنه به دشمنی و رو در روئی کامل با اتابک گردد .
میرزا محمد خان مصدق السطنه از لحاظ سیاسی همیشه پیرو دائی بزرگوارشان عبدالحسین میرزا فرمانفرما بود و تا زمانی که ایشان از صحنه سیاست ایران کنار گزارده شود همواره بر آن بود در تمام امور  کلی و جزئی رهرو فرمانفراما باشد .
فرمانفرما یکی از سران فرماسونری و عضو رسمی انگلوفیلها بود ، که در زمان حکومت مظفرالدین سلطان و محمد علی سلطان بخودش اجازه آن میداد که در تمام امور سیاسی و مملکتی دخالت مستقیم نموده و بدین وسیله سوء استفاده های کلانی بجیب بزند ، بطور کلی باید گفت دستش برای هر نوع عملی باز بود ، و  بناگاه شخصی بروی کار می آیدبنام اتابک اعظم و از نظر طرز رفتار و سیاست سبب بسته شدن دستهای دراز ایشان میشد . این خود می توانست فردی چون فرمافرما  را بدشمنی شدید با او برانگیزد ، چنانکه دشمنی این دو نفر کاملا واضح شده بود و این دشمن  تا بجائی پیشرفت کرده بود که حتی فرمانفرما  رسما به مبارزه با او را سرلوحه مبارزات خود نموده و خرجهای هنکفتی برای از بین بردن او وحتی تصمیم به ترور اومیگیرد و مصدق السلطنه نیز خود ناراحتی هائی زیادی از اتابک در دل داشتند ، نیز مزید بر علت گردید و با اشاره دائی جان رهبری این مبارزه را بعهده گرفت .
زمانی که محمد علی سلطان به سلطنت رسید بعللی که قبلا بیان شد ،  فرمانفرما و مستوفیان وپیروان آنان در گروه فراماسونرب قول صد در صد به دولت انگلیس داده بودند که از منافع خود و دولت فخیمه دفاع نموده و تا از بین رفتن و یا برکناری محمد علی سلطان از پای ننشینند .
دو دوزه بازی کردن فرمانفرما سبب شده بود که بتواند هم در جرگه فراماسونری و مستوفیان با اتابک بجنگد و هم از طریق محمد علی سلطان روسفیل که بی خبر از همجا در اختیارش بود استفاده کرده و در موقعیتی که محمد علی سلطان احتیاج مبرمی بپول برای مبارزاتش با اتابک و مشروطه خواهان داشت با پرداخت مبلغ ناچیزی توانسته بود کلیه وسایل سلطنتی و دولتی وملی ایران را در تبریز از آن خود نماید و با نشان دادن اینکه او در رکاب است نظر محمد علی سلطان را بخود جلب نموده بود وحتی در بین مردم رایج شده بود که فرمانفرما است که کلیه خرجها ی مبارزاتی پرداخت می نماید .
ولی بعلت اینکه ایشان در امور مختلفی دست اندر کار بود و نمیتوانست شخصا به امور مبارزاتی با اتابک بپردازد و یا اینکه بشخصیت ایشان بر میخورد و یا برای بزرگ نشان دادن میرزا محمد خان مصدق السلطنه را بعنوان وکیل و رهبر مبارزات تعین میکند و با تمام خصاصتش مبالغ هنکفتی پول در اختیارش میگذارد و با و اختیار تام میدهد که در خرج پول و حتی تعیین افراد برای ترور اتابک شخصا تصمیم گیریهای لازم بکند .  
پذیرفته شدن و ثبت نام مصدق السلطنه در جامع آدمیت
لازمه دستورات صادر شده از طرف میرزا ملکم خان رئیس فراماسونری در ایران مبنی بر تاسیس کانونی بنام جامع آدمیت ،آن  بود که این کانون میبایستی کاملا در خفا انجام وظیفه نماید . بهمین خاطر است که افرادیکه در این جامع کاملا مشخص نبوده و اطلاعات زیادی در دست نیست . در ضمن بعلت سری بودن ، آن ثبت نام در این مکان نیز بسادگی انجام پذیر نبوده ، بلکه میبایستی افرادیکه میخواهند ثبت نام شوند  به اصول و مبانی وتعهدات این جامع کاملا پای بند بوده و تازه بعد از اعتماد کافی در این مورد میبایستی در باره این افراد تحقیقات لازم بعمل آید ویا از طرف یکی از افراد پذیرفته شده قبلی معرفی نامه داشته باشد ، تا نتیجتا بتواند فرد مذکور ثبت نام نماید .
بطوریکه از شواه امر بر می آید میرزا محمد خان مصدق السلطنه بوسیله شوهر خواهرش ابوافضل میرزا عضدالسلطان ( برادر محمد علی سلطان ) به این جامع معرفی گردیده و بعد از تشکیل کمیته لازمه و تحقیق در باره عالی جناب میرزا محمد خان مصدق السلطنه مینی بر اینکه ایشان مورد اعتماد و تمایل کامل  ایشان و پای بندی او بمفاد و قرارداد ها این جامع ( انجمن) دارد ، باو اجازه داده شد که در تاریخ ۱۰ تیر ماه ۱۲۸۶ مطابق با یونی ۱۹۰۷ ترسائی به مرکز این جامع مراجعه و پس از انجام مراسم سوکند خوردن و امضاء قسمنامه مربوطه بعضویت این جامع در آمد . و در این مکان  نیز از طرف این جامع آدمیت باو اختیار تام برای مبارزات با اتابک داده شد .
تصویر سوگند نامه جناب میرزا محمد خان مصدق السلطنه با مهر والاتبار ایشان در پائین آن در قسمت زیرین این صفحه  برای شما خوانده گرامی قرار گرفته و برای مطالعه بهتر متن آن نیز در قسمت زیرش برایتان نوشته خواهد شد .


متن قسم نامه مصدق السلطنه ( میرزا محمد خان) برای عضویت در
جامع آدمیت  و توضیحات ایشات در این بابت

بتاریخ بیستم جمادی الاول ۱۳۲۵  این بنده درگاه محمدبن هدایت الله ساکن تهران از صمیم قلب بمضمون شرح ذیل عرض میکنم که ای پروردگار عالم در ادای این حقوق و این موهبت عظیمی هر قصوریکه کرده باشم الان در حضور تو وبحق تو و قدرتت قسم میخورم که شان و حقوق این دسته شریفه را در هر مقام مادام الحیات با تمام قوای خود  محفوظ و محترم نگاه دارم و هر گاه از تعهد خود نکول نمایم از فیض رحمت و پناه آخرت حضرتت بی نصیب بمانم . تاریخ فوق مهر مصدق السلطنه  ضمانت آدم فوق بر عهدهَ آدمیت این جانب از فرائض ضمه ( فرائض ذمهَ) عالم آدمیت است .
مهر یا ابوالفضل ( عضدالسطان)
 

روی آوری به تحصیل برای شرکت در امور سیاسی



در دوران حاکمیت سلسله قاجار وضع ملت ایران چه از نظر امنیتی و چه از نظر رفاه و زندگی بینهایت دردناک و اسفناک بوده و این امر در زمان حکومت مظفرالدین شاه بحد نهایت خود رسید چون او هم مریض بود وهم انسانی دهن بین و عاشق افراد چاپلوس ( بادنجان دور قاپ چین ) بوده و بینهایت تحت تاثیر  حضرت علیا و
 نجم السلطنه و فرمانفرما بوده است .

والیهائی که از طرف شاه برای ایلات و ولایات انتخاب میشدند از یکطرف جان مردم را بلبشان میرساندند ولی درقبالش حتی بمردم بیجاره حتی امنیت داخل شهری نیز نمیدادند( بصورتی که سر هر چهارراهی و یا چهار سوئی یک قداره بند حکومت میکرد و بجان و مال مردم تجاوز میکردند ، در ایران فحشا غوغا میکرد درست بشکل حالت کنونی در جمهوری اسلامی ) ، از سوی دیگر مستوفیان درباری در درجه اول و مستوفیان در درجه دوم پول و زندگی مردم را چپاول میکردند .
 بطوریکه این فشارها سبب شورش و نهایتا به جنبش مشروطیت ختم شد ولی باکمال تاسف این مورد هم بوسیله افراد درباری و ملایان ( آیت الله ها و غیره جزءانگلواسلامیک  ) و افرادی فراماسونری که دربست در اختیار دولت فخیمه انگلیس قرار داشتند از راه اصلی منحرف گردید که مقدار کمی وقایع از آنرا در قسمتهای قبلی از کتاب رائین برای شما خواندگان عزیز نوشتار کردیم.
البته در آن زمان هم مد بود که گفته میشد حکومت مطلقه و استبداد در دست شاه می باشد در صورتیکه شاهان قاجار یا بفکر خوشگزرانیهایشان در کشورهای خارج بودند ویا همه روزه بر تعداد زنان حرمسرایشان می افزودند .
 مظفرالدین شاه در میان شاهان قاجاریه حالت مخصوصی داشت . اولا که انسانی بود بینهایت بی اراده بی لیاقت و مریض و از هر سمت بوسیله افرادی مشخصی محاصره و هدایت میشد .
بالاخره ملیون بعد از زحمات زیاد و دشواریهائیکه ازیکطرف از طریق دولت روس و انگلیس بر آنها وارد و از طرف دیگر ملیون دست نشانده دولت انگلیس از طریقه جماعت انگلواسلامیک و از طرف دیگر افراد دست پرورده فراماسونری موجود در دربار و دادن تعدادزیادی کشته موفق گردیدند که رژیم را وادار بتسلیم کنند و مشروطه را جایگزین آن نمایند .
با جایگزینی مشروطه مجلس شورای ملی تاسیس گردید و لی باکمال تاسف بیشتر وقت مجلس برای بوجود آوردن قوانینی میشد که شاید بتوان دست و نفوذ مستوفیان و ظلم و جور حکام ولایات و ایالات را نمایند .
مهمترین کار تصویب قانونی برای لغو رسوم بود ، ولی افرادی مثل مصدق بهیچ وجه حاضر بکناره گیری و از دست دادن این سهم باد آورده نبودند، زیرا که ایشان هنوز در مقام مستوفی اول خراسان عمل میکردند .
با قدرت گرفتن مشروطه خواهان هر روزه فشار دولت تازه پایه گزاری شده بیشتر میشد و مصدق بتدریج دریافته بود که دیگر شیرازه امور اقتدارشان در حال فرو ریختن می باشد، بنا براین صلاح خود در آن دانست یکصدو هشتاد درجه گردشی به طریقه عملکرد خود داده و تا از راه سیاست بتواند شاید مردم را سرکیسه نماید .
 در ضمن طبق قوانین خانوادگی در سلسله قاجار تمام مقامهای برجسته مملکتی بصورت موروثی بوده و از پدر به پسر میرسیده .
سالها قبل از اینکه برادر مصدق میرزا حسین خان وزیر دفتر بوسیله وزارت مالیه بعلت اختلاص وزیاده روی در امور کاری و سوء استفاده از مقامش ازکار برکنارگردد ، مصدق انتظار آنرا داشت که بزودی بجای برادر به مقام وزیر دفتری برسد،زیرا آنرا حق مسلم خود میدانست ، ولی با تغییر اوضاع و فشارهای موجود متوجه شد که همه پنبه هائی که رشته کرده از هم پاشیده بنا براین بهترین راه چاره رادر آن دید تا در همان مقام مستوفی باقی بماند ولی با مرگ مظفرالدین شاه بزودی درک کرد ، اگر بخواهد در مسند کاری بماند باید در کار خود تغییری بدهد . ولی مهمی که سر راه مصدق را سد میکرد بیسوادی او بود بنا براین تازه درسن ۲۷سالگی تصمیم گرفت به آموختن علم و دانش بخصوص سیاست بپردازد و بتدریج جرگه سیاستمداران را پیشه خود نماید .
در اثر بررسی هائیکه در زندگینامه مصدق السلطنه شده و شواهدی که بدست آمده ، میرزا محمد خان مصدق السلطنه فعالیتهای سیاسی خود را با صلاح دید مستوفیان و دیگراعضاء خانواده شروع نموده و سعی برآن داشته که بیشتر از مسائل حقوقی شغلی خود و آنها دفاع نماید تا شاید آب رفته را به بستر اصلی باز گرداند ، تا ایشان و دیگر مستوفیان همچنان بچپاولگری خود از کیسه ملت و دولت ادامه دهند و این حرکت او سبب برخوردهای جدی با مشروطه خواهان واقعی شده .  نزدیک شدن او به محمدعلیشاه قاجار بخوبی نشان گر این موضوع می باشد .
باید گفت و قبول نمود که این اولین برخورد و اولین تجربه بسیار موفقیت آمیز بوده و در آینده سیاسی میرزا محمد خان مصدق السلطنه بسیار درخشان .
دومین حرکت که بیشتر بحرکت اول او ارتباط مستقیم دارد و داشته شرکت در مبارزات بر علیه امین السطان اتابک صدر اعظم و توطئه برای برکناری و ترور او که در نتیجه  به کشته شدن اتبک منجر گردید ، البته در قسمتهای دیگر خواهیم دید که ایشان چه مقدار  سرنخ و نقشه ترور را در دست داشته و چه اعمال حساسی را در این امربعهده داشته است.
از شواهد و حرکات سیاسی میرزا محمد خان مصدق السلطنه هر آنچه بر می آید آنستکه، مصدق زیاد هم راضی به از دست دادن شغل نان و آبدار مستوفیگری بخصوص از دست دادن رسوم آن نبوده و تا آخرین لحظه نیز برای نگاهداری آن مبارزات سرسختانه ای کرده .ولی متاسفانه بعلت فشارهائی که هرروزه از طرف دولت و باز شدن چشم و گوش مردم و پرداخت نکردن رسوم از طرف آنها و وضع قوانین جدیدی که هردم از مجلس میگذشت بتدریج سبب آن شد که عالیجناب میرزا محمد خان مصدق السلطنه از شغل ایده ال خودش بیزار گردد.
مصدق السلطنه در خاطرات خود در باره رسوم و اتابک اعظم چنین می نویسد :
..... ارتباط بی اثرم ( ؟ ) با بعضی از مخالفین امین السلطان، اتابک اعظم سبب شده بود که نسبت به من متغیر و بی لطف شود و شکایت یک ارباب رجوع که حقوقی در حقش بر قرار شده بود ( منظور رسوم میباشد) واز تادیه رسوم معمول خوداری میکرد!!!!! سبب شود آنچه در دل داشت اظهارکند و بخواهد مرا از کار برکنار کند ولی نکرد ........
 

تحصیلات متوسطه

در وروران حکومت مظفرالدین سلطان و در زمانیکه امین الدوله صدر اعظم بود اولین مدرسه ایرانی به سبک جدید و تازه اروپائی تاسیس گردید .
بعلت روابط بین المللی و وجود انگلستان در شبه جزیره هند و روابط حسنه ایران با دولت فخیمه و درضمن تغییر سیاستهای تجاوزی و جنگی به سیاستهای شست وشوی مغزو موضوع مهم اقتصادی سبب آن شده بود که به این مدرسه کمکهای لازم داده شود و بدین وسیله بسرعت گسترش پیدا میکرده و بتدریج این مدرسه برای تربیت کارمندان آینده و عالی رتبه وزارت خارجه که بوسیله و زیر نظر دولت انگلیس تبدیل گردید تا بعد از بپایان رسانیدن این دوره تحصیل کردگان در این مدرسه بهتر بتوانند با دولت فخیمه در ارتباط باشند وانجام وظیفه نمایند .
در ۲۸ آذرماه۱۲۷۸ مطابق با ۱۹ دسامبر ۱۸۹۹ این مدرسه سیاسی تاسیس و افتتاح شد .
همانطوریکه بر همه ما ملت کاملا روشن است دولت انگلیس دلش برای هیچ ایرانی و حتی ایران ما نسوخته و نخواهد سوخت بلکه سیاست جدیدشان حکم بر آن داشت که برای حفظ منافعشان در این کشور این طرح را پیگیری وبه انجام برسانند  .البته این افتتاحیه ملزم بیک عده ای قراردادهای بود که در قسمت زیر بنظر شما خواننده گرام خواهد رسید .
استادان این مدرسه همگی بوسیله سفیر دولت انگلیس انتخاب شده ( لازم بتذکر نیست که افراد انتخابی میبایستی مورد اعتماد این دولت بوده باشند، در نتیجه تنها کسانی که غالب این لباس میتوانستند جای بگیرند میتوانست فقط وفقط اعضاء فراماسونرها باشند .
قرار دیگر بر آن بود که استادان هر روزه چند دقیقه وقت خود را صرف مهم دیگری کنند که از نظر اول بسیار کم اهمیت و معمولی می آمد ،ولی همین موضوع کم اهمیت پایه و اساس سیاست تخریب کننده و طن فروشی را بر جای میگزارد وقتی که دائما در گوش یک مشت دانش آموز نوپا و جوان و با سن کم خوانده شود پس از مدتی خواهی نخواهی بروی آنها تاثیر گزارده و آنرا باور خواهند کرد و این خود یک نوع شست وشوی مغز جوانان بود .
این مهم و در عین حال کم اهیمیت  که همه روزه و هر استادی میبایستی در آغاز درس برای دانش آموزان گفتار نماید این بود :
۱) روسیه دشمن ایران است و انگلیس دوست ایران است .
۲) ملت ایران برای مقابله با دشمن پرقدرتی مانند روسیه و برای ترقی و پیشرفت خود هیچ چاره ئی ندارد جز اینکه خود را به انگلستان وابسته و متکی سازد .
حال شما خواننده گرام تصورش را بکنید این وظیفه محوله پس از مدتی که اجرا شود چه نتیجه ای داشته و دارد!!!!!
آیا این خود یک شستوشوی مغزی نیست در دراز مدت ؟ آیا این سبب نخواهد شد حسی در مقابل روسیه و در مقابلش علاقه ای نسبت به دولت انگلیس در یک طفلیکه بدون خبر و انگیزه ای آنرا میشنود و بدون آنکه خود بخواهد در آینده دوستار دولت فخیمه شده و بدون اینکه خودش بداند و یا بخواهد بسوی خیانت بکشورش آنهم بسود یک دولت خانه خراب کن که برایش فقط منافع ملت و کشور خودش در نظر دارد بوجود آید.

شرایط ورود به این مدرسه

۱) دانش آموزانی که به این مدرسه راه داده میشدند میبایستی از طبقات و خاندانی بالا و دست اندرکارهای دولتی باشند .
۲) سن آنان می بایستی ما بین ۱۵ و از۲۲ سال  بیشتر نباشد .
۳) میبایستی به امور انشاء ، املاء، حساب و صرف ونحو عربی وارد باشند .
۴) مدت و دوره این مدرسه چهار سال بوده و میبایستی آنرا بلا وقفه بپایان برسانند .
تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه جلد دوم صفحه ۶۴

در زمانی که این مدرسه افتتاح شد جناب میرزا محمد ۲۰ سال داشتند و تقریبا نیز برای رفتن به این مدرسه کمی در حال دیر شدن بود و در ضمن مصدق هرگز به آن نیز فکر نمی کرد که روزگاری بخواهد باین مدرسه برود زیرا که او در سن به آن کمی صاحب یکی از بزرگترین و پردرآمدترین شغلهای آن زمان بود تازه چگونه میتوانست در کنار اطفالیکه بیشتر وقتشان صرف بازی با یکدیگر میشد بنشیند .کسر شانی نبود ؟
و زمانی که مجبورشد از کار خوبش دست بکشد دیگر بطور کلی دیر شده بود یعنی در سن ۲۷ سالگی حدود پنج سال از زمانش گذشته بود.
 ولی میرزا محمد از آن کسانی نبود که  دست از آن بکشد بنا بر این به حیله ای متوصل شد و این بودکه تصمیم گرفت کتابهای مربوطه را بدست آورد و بوسیله معلمین این فرقه در خانه اش بخواندن دروس مربوطه بپردازد و بدین وسیله فارق التحصیل این مدرسه گردد .
در آن زمان یکی از رجال درباری بنام میرزا عبدالله محقق الدوله که اهل خراسان بود و بتازگی از آن استان بعنوان نماینده مجلس شورای ملی انتخاب شده بود و نیز از قبل در زمانی که مصدق السلطنه در خراسان سمت مستوفی اول را دارا بود و در حق ایشان هم بزرگواریهائی کرده بودند و با داشتن روابط خانوادگی که موجود بود  و در ضمن از طرف محمد علی سلطان ایشان بعنوان رئیس کادر اداری به عضویت جامع آدمیت ( در باره این جامع در قسمتهای دیگر نوشتار خواهد شد) در آمده بود و در مبارزات پنهانی بر علیه اتابک فعالیت مینمود و شاخه ای از فرقه فراماسونری بود و در ضمن معاونت آن مدرسه سیاسی را نیز بعهده داشت، بنا بر همه این تفاصیل بود که مصدق توانسته بود کلیه کتابهای آن مدرسه را بدست آورده و در ضمن بانفوذ دائی گرام ایشان فرمانفرما که در آنزمان وزارت عدلیه را دراختیار داشت ومخصوصا ابوالفتح حشمت الدوله  توانسته بود عده ای از استادان این مدرسه را استخدام نموده و بوسیله آنها مواد درسی مدرسه را در خانه بخواند او با این خیال که بطور حتم دیپلم این مدرسه رادر جیب دارد ولی با کمال تاسف و بخت بد مصدق السلطنه میرزا محمد فروغی ذکاءالملک از سال تحصیلی۷/۱۲۸۶ شمسی مطابق با ۱۹۰۷۸ترسائی به ریاست مدرسه علوم سیاسی انتخاب شد ،ولی با این حال ایشان با خیال راحت به ادامه خواندن دروس ادامه میدهد ولی ابتدا در موقع نام نویسی برای دادن امتحانات مربوطه با مخالفت شدید فروغی مواجه میشود و اجازه شرکت به او داده نمی شود و این خود سبب دشمنی بسیار شدیدی میشود و در هر زمانیکه میرزا محمد خان میتوانست نسبتهای ناروا و دروغی به فروغی میداد .
قسمتی از نوشتار مصدق السلطنه را عینا از نوشته های مصدق السلطنه تحت عنوان تحصیلات من در ایران  برای شما  خوانندگان عزیز درج میکنیم .
از آن ببعد از معاشرت با اشخاص خوداری کردم و در خانه منزوی شدم (منظور از منزوی شدن در خانه ، عبارت از کناره گیری از مستوفی گری نبوده ، زیرا که مستوفیان اول تمام اسناد مالی مملکت را جزو اموال خو دانسته و همه را در خانه خود نگاهداری کرده وبهیچکس اجازه آنرا نمی دادند که حتی نظری به آنها بیاندازد  . بنا بر این بالاجبار در موقع حسابرسی می بایستی در همان مکان بجای دیوان استیفاء حسابرسی کرده وبه امور مراجعه کنندگان میرسیدند و با این نوشتار میرزا محمد خان سعی کرده و خواسته  گفتاری از فعالیتهای سیاسی خود حرفی بمیان نیاورد و شاید خواسته که این فعالیتهای مضره را کتمان نماید و باین ترتیب خواسته وانمود نماید که در این زمان فقط بفکر کارهای رسومی و درس خواندن در مدرسه بوده است )چون از بیکاری بمن بد میگذشت و مدرسه سیاسی هم در آن  تازه دایر شده بود ، می خواستم در آن مدرسه تحصیل کنم و لی ازاین نظر که یک مستخدم دولت پس از سالها کار و خدمت نمی توانست در اعداد محصلین در آید وسایل تحصیلی خود را در حدود برنامه آن مدرسه در خانه تهیه کردم و ایامی را که با استادان گرامی شادروانان شیخ محمد علی کاشانی، میرزا عبدالرزاق بغایری، میرزا غلامحسین خان رهنما و میرزا جواد خان قریب دیپلمه مدرسه سیاسی و ناظم مدرسه آلمانی گذرانیدم فراموش نمیکنم و خود را مرهون الطافشان میدانم. در آن وقت هیچ چیز برایم اهمیت نداشت جزء اینکه هر روز قدری بر معلومات خود بیفزایم .
خاطرات و تالمات مصدق همان صفحات ۵۴ و ۵۵ .
بعد از اینکه مصدق السلطنه از گرفتن دیپلم از مدرسه سیاسی مایوس میشود دیگر جای تامل نداشته زیرا میدیده افراد دیگر بمسندهای بالامیرسند و ایشان از معرکه کلی عقب مانده بنا براین بر شدت فعالیتهای سیاسی خود افزوده و در جرگه مخالفان مشروطه درآمده و بطوریک می بینیم حضرت عجل نماینده مخصوص فرمانفرما دائی عزیزش بوده و ایشانند که مامور پرداخت قسمت مهمی از مخارج مربوط به اجرای توطئه قتل اتابک اعظم را بعهده و خودش نیز فعالانه در این امر شرکت داشته است و حتی او بعضی از افراد اجرا کننده را اجیر کرده و بدین ترتیب نقش مهمی در قتل اتابک داشته است .
مصدق پس از بثمر رسیدن توطئه اش درباره اتابک فورا طبق روال همیشگی اش ارتباط خود را با اجراکنندگان قطع کرده و ارتباطش را بی اثر قلم داد نموده است .
خاطرات و تالمات مصدق به کوشش ایرج افشار صفحه ۵۴ .