۱۲.۱۶.۱۳۹۰

پریسا :پرستار کوچولو

این قصه رو تقدیم میکنم به اقای فرهادی که جایزه اسکار گرفتن . قول میدم این بهتر از فیلم قبلی ایشون  به اسکار میرسه اما بشرطی که اون کسانی که سناریو قبلی رو تائید کردن سناریوی این قصه رو بدلیل اینکه بوی فمینیستی میده و بی عاطفه بودن بعضی از حاج اقا هارو نشون میده مثل بار قبل نندازنش توی سطل خاکروبه
سناریوی این قصه در سال 1360 در وزارت ارشاد اسلامی  به سطل آشغال سپرده شد


پریسا :پرستار کوچولو

پشتم خسته است. سنگینی بدنم، تشک تخت را گود کرده. عرق کرده‌ام. نمی‌دانم تا جمعه چند روز مانده است. دلم می‌خواهد دوش بگیرم. خنک شوم. از حمام، صدای آب می‌آید. و صدای آواز. دوست دارم صدایم کند. از من بخواهد پشتش را کیسه بکشم. دوست دارم از جایم بلند شوم. برایش حوله ببرم...
به سقف نگاه می‌کنم. جانوری ریز، روی سقف، تند تند راه می‌رود. می‌دود. می‌رسد بالای سرم. می‌ترسم رویم بیفتد و نتوانم اورا از خودم دور کنم
وانتی توی کوچه داد می‌زند. سبزی می‌فروشد. چقدر هوس قورمه‌سبزی کرده‌ام. با ماهیچه و آبِ قلم. صبحانه‌ی چربی که توی حلقم کردند، همین‌جا سر دلم گیر کرده و دارد حالم را به هم می‌زند. پروانه می‌گوید: نباید لاغر شوم والا از چشم حاجی می‌افتم.
صدای آب قطع می‌شود. همه جا ساکت است. اما نه! صدای شَلَپ شَلَپش را خوب می‌شناسم. دارد کیسه می‌کشد. پروانه، برایش پشت‌شو خریده است.
جانور ریز، کارتُنک است. دارد کنج دیوار تار می‌تند. می‌افتد. دلم هرّی می‌ریزد. اما از تاری نامرئی بالا می‌رود و بقیه‌ی کارش را انجام می‌دهد. باید پارچه‌ای گلوله کرد، سرِ چوبی، لوله‌ی جاروبرقی‌ای، چیزی بست و آنجا را پاک کرد.
درِ کوچه را کسی را می‌بندد. پروانه است. از خرید برگشته. انگار دست‌هایش پُر است. سنگین راه می‌رود. درِ اتاق را باز می‌کند. پوف می‌کشد. اتاق دَم کرده است. باسن برجسته‌اش، از قدم‌هایش جا می‌ماند. بس که گُنده است. بس که می‌خورد. لای پنجره را باز می‌کند و پرده را کنار می‌زند. قبلا سلامی می‌کرد. اما حالا دیگر نگاهم هم نمی‌کند. می‌رود پشت در حمام گوشش را به در می‌چسباند. می‌گوید: حاج آقا، چیزی لازم ندارین؟
حاج آقا دارد سوت می‌زند. سوتش که قطع می‌شود، صدای خِرت و خِرت تیغِ اصلاحش در می‌آید. پروانه شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌رود. کفِ پایم می‌خارد. انگار پشه نیشم زده است. سعی می‌کنم تکانی به انگشت‌های پایم بدهم. پیدای‌شان نمی‌کنم.
پریسا از خواب بیدار شده است. موهایش ژولیده است و انگار یک پاچه‌ی شلوارش هم بالا مانده. می‌آید توی اتاق. پیش من. اول توی صورتم نگاه می‌کند. انگار می‌خواهد بفهمد زنده‌ام یا نه؟ بعد، با اسپری، توی دهان همیشه بازم آب می‌پاشد و با دستمال صورتم را پاک می‌کند. کار هر روزش است. اگر زبان داشتم، حتما به او می‌گفتم که پرستار دلسوزی خواهد شد. شروع می‌کند به قصه گفتن. دندان‌های پایینی‌اش ریخته و هنوز در نیامده‌اند.
خُب حاج خانوم! صُبونه‌تون رو که خوردین، جاتون هم که تمیزه، آمپولتونم که زدم،... دیگه کاری ندارین تا ساعت ده، که آبمیوه تونو بیارم...
بعد با ملافه‌ام ور میرود و به خیالش جایم را مرتب می‌کند. بعضی وقت‌ها هم اینجا می‌نشیند و پوست دستم را می‌کِشد یا رگ‌های بیرون زده‌ام را فشار می‌دهد و به قول خودش مار بازی می‌کند. پروانه داد میزند: پریسا، بیا بیرون!...
پریسا می‌شنود اما نمی‌شنود. هنوز دارد با خودش حرف میزند. به سقف نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد کارتنک را نشانش دهم که چطور دارد تند تند خانه‌اش را تکمیل می‌کند. دوباره اسپری را بر می‌دارد و توی حلقم آب می‌پاشد. سرفه‌ام می‌گیرد. به پایین تنه‌ام فشار می‌آید. این کیسه‌ی ادرار با همه‌ی مکافاتش چیز خوبی است. اگر نبود الان تخت خوابم را گند زده بودم. پریسا می‌رود بیرون و از لای در نگاه می‌کند. سرفه‌ام که می‌افتد دوباره می‌آید و کنارم می‌نشیند و بازی می‌کند. دوست دارم برایش تعریف کنم دیشب یک پشه توی دهانم رفته بود و با زبانم بیرونش کردم.
درِ حمام باز می‌شود. کسی اینجا نیست؟
پریسا به در حمام نگاه می‌کند. پروانه می‌آید توی اتاق، ذلیل مرده مگه نگفتم بیا بیرون؟
دست پریسا را می‌کشد و می‌بردش بیرون و در را می‌بندد. حاج آقا حوله‌اش را دور کمرش بسته است. قطره‌های آب از موهای به هم چسبیده‌اش می‌چکند، روی صورتش سُر می‌خورند و می‌افتند روی پستان آویزان و شکم پشمالویش. حوله را از کمرش باز می‌کند و سرش را خشک می‌کند. جلوی آینه می‌رود.
- پروانه،... این شورت و عرقگیر نو ها رو کجا گذاشتی؟
من می‌دانم. آنها را توی بقچه‌اش گذاشته است. یادش نیست. دستی به صورتش می‌کشد و نگاهی به زیر بغلش می‌اندازد. پروانه دهانش را به در چسبانده است.
- همونجا تو بُقچه‌تونه آقا!
در کمدش را باز می‌کند. اُدکلنش را بر می‌دارد و همه جایش را خوشبو می‌کند. سرفه‌ام می‌گیرد. چیز ترشی از معده‌ام بالا می‌زند. نگاهم می‌کند و در شیشه‌ی ادکلن را می‌بندد. لباس‌هایش را می‌پوشد. بعد میرود جلوی آینه و عرض اندام می‌کند. لبخند یکطرفه‌ای روی لبش است.
- پروانه،... به حسین گفتی ماشین‌مو بشوره؟
پشتم تیر می‌کشد. امروز یادشان رفته جا به جایم کنند. به پهلویم فشار می‌آورم. شاید معجزه‌ای شده باشد و من بتوانم تکانی بخورم. دوباره سعی می‌کنم. صدایی از گلویم خارج می‌شود. حاجی می‌آید جلو از نزدیک به صورتم نگاه می‌کند. چقدر خوشگل شده است. چه بوی خوبی می‌دهد. دلم می‌خواهد دست‌هایم را بیندازم دور گردنش. دلم می‌خواهد مرا ببوسد. اما فقط میگوید:حالت خوبه؟ چیزی می‌خوای؟
بعد سرش را تکان می‌دهد و می‌رود. کاش جا به جایم می‌کرد. چقدر دلم برای دست‌هایش تنگ شده است. داد میزند: پروانه،... امروز خانومو تکونش ندادی؟
پروانه می‌دود توی اتاق. سینه‌هایش تکان تکان می‌خورند. بالاتنه‌اش جلوتر از پاهایش حرکت می‌کنند. خانوم قربونت برم... شرمنده‌اتم ...
بعد دست‌هایش را زیر بدنم می‌برد و یک پهلویم می‌کند. تنش بوی سبزی تازه می‌دهد.
پشتم را مالش می‌دهد. دست‌هایش مرطوبند. پریسا کنارش نشسته و پاهایم را می‌مالد. انگار چیزی پیدا کرده است. خودش است. جای نیش پشه هنوز می‌خارد و پریسا روی آن با ناخن ستاره درست می‌کند. حاج آقا که میرود، پروانه هم مرا ول می‌کند و می‌رود توی آشپزخانه. پریسا به جان موهای گره خورده‌ام می‌افتد و آنها را شانه می‌زند. کارتنک، هنوز دارد می‌بافد و خانه‌اش را بزرگ و بزرگتر می‌کند. می‌ترسم. اگر شب رویم بیفتد، اگر توی لباسم برود و نتوانم به کسی حالی کنم، اگر بیفتد توی دهانم و بیرون نرود،... کاش بتوانم لااقل دستم را تکان دهم و آن را به پریسا نشان دهم. روی بازویم تمرکز می‌کنم. آرنجم. مچم. انگشت‌هایم... بعد صدایی از گلویم در می‌آید. دخترک دارد چیزی را که معلوم نیست جا به جا می‌کند. شانه‌هایش می‌پرند. می‌آید جلو، توی صورتم نگاه می‌کند. میگوید: آب می‌خورین خانوم جان؟
بعد اسپری را بر می‌دارد. دوباره روی میز می‌گذارد. از اتاق بیرون می‌رود. از آشپزخانه بوی سبزی سرخ‌کرده بلند شده است. کاش این پروانه می‌آمد یک قاشق از آن را توی دهانم می‌گذاشت. اگر آرام با زبانم نرمش کنم، و ذره ذره پایین دهم، توی گلویم نمی‌پرد. لعابی از کنار دهانم راه می‌افتد و میرود پشت گوشم. پریسا می‌آید توی اتاق. یک لیوان آب پرتقال را توی بشقاب گذاشته و آرام آرام به من نزدیک میشود. لیوانش عرق کرده است. آب پرتقال لمبر میزند و توی بشقاب میریزد.
- خب، مریض عزیزم، حالا وقت آبمیوه تونه...
می آیدکنارم بنشیند که زانویش محکم میخورد زیر بشقاب و آب پرتقال بر میگردد روی زمین و لباسش و روی من. مور مورم میشود. فوری به در نگاه میکند. آب پرتقالِ توی بشقاب را سر میکشد و ظرفها را زیر تخت قایم میکند. پروانه دارد بیرون با تلفن حرف میزند. صحبت خواستگاری و این جور حرفهاست. پشتم خیس شده است. اگرکسی نفهمد و مورچه ها به سراغم بیایند و تنم را بخورند؟ صدایی در می آورم. شاید پروانه بیاید و تمیزم کند. پریسا، گوشه ی ملافه را به بازویم میکشد و به در نگاه میکند. کاش حاج آقا اینجا بود. لااقل به بهانه ی شیطنت ملافه ام را کنار میزد و میفهمید. چشمهایم را میبندم. انگار خوابم میبرد. با سر و صدای پروانه و گریه ی پریسا از خواب میپرم. بوی قورمه سبزی بلند شده است با سبزی تازه و لیمو عمانی. دلم ضعف میرود. صدای سرفه ی حسین آقا می آید. کاش کسی بیاید و سرم را بپوشاند. پروانه با شوهرش می آیند تو. این حسین قبلا یک یااللهی بلد بود بگوید. حالا همینطوری می آید تو انگار نه انگار که من هم زنده ام و دارم نفس میکشم. چشمهایم را میبندم. توی اتاق بوی سیگار پیچیده است. پروانه همینطور یکریز دارد غُر میزند. با شوهرش دو سر روتختی را میگیرند و یا علی ای میگویند و بلندم میکنند و  میگذارند روی زمین. حسین دستش را پشتش میگذارد و کمرش را صاف میکند. از سفتی زمین خوشم می آید. پروانه روتختی را جمع میکند.
خیر نبینی بچه... همین دیروز شسته بودمش. یه لحظه ازش غافل شدما! میبینی؟ آخه تو رو چه به این غلطا ؟...
روتختی را گلوله میکند و پرت میکند جلوی پای حسین.
حالا خوب شد فهمیدم! و اِلّا حاج آقا میومد روزگارمو سیاه میکرد.
حسین، پشت به دیوار چمباتمه زده و دستش را توی دماغش برده است.
نترس، اون حالا حواسش یه جای دیگه است.
و میخندد. دندانهای زردش بیرون میریزند. پروانه لبش را گاز میگیرد و به حسین چشم غره میرود. راست میگوید. حاج آقا همیشه حواسش پرت کارش است. الان چند ماه است به من قول داده برایم یک تشک مواج بخرد که زخم بستر نگیرم، یادش میرود. پروانه دستش را می اندازد پشتم و بلندم میکند. بعد به حسین میگوید: پاشو برو بیرون دیگه، اینجا بست نشستی که چی؟ حسین، سرش را میخاراند و میرود. پروانه لباسهایم را عوض میکند. تنم هنوز چسبناک است. کاش یک دستمال مرطوب به تنم میکشید. میگوید:
یه نیم ساعت، سه رُب بخوابید ناهارتون آماده میشه.
بلندم میکنند و میگذارند روی تخت. این زن، انگار به کل یادش رفته دخترش چه بلایی سرِ آبمیوه ام آورده است. چشمهایم را میبندم. سعی میکنم بخوابم. شکمم قور قور میکند و این به اصطلاح پرستار عین خیالش نیست. صدای وزوز پشه می آید. این وقت روز! سعی میکنم دهانم راببندم. روی پلکم مینشیند. چشمم را باز میکنم. میرود و صدایش می افتد. پریسا پشت در نشسته و دارد با خودش حرف میزند. در را قفل کرده اند و الّا او الان پیش من بود و حوصله ام سر نمیرفت. پشه دوباره می آید و دور سر و صورتم میچرخد. روی گردنم مینشیند. انگار دارد دنبال آب پرتقال میگردد. اگر پریسا پیشم بود، این مزاحم را میپراند. آب دهانم را قورت میدهم. پوست گردنم تکانی میخورد و پشه پر میزند و میرود. صدای بوق ماشین حاجی می آید. حسین در را برایش باز میکند. حاجی می آید تو. با یک جعبه شیرینی. حسین میگوید: آقا مبارکه! و میخندد. حاجی هم میخندد. حتما یک قرارداد دیگر بسته است.
پروانه، با ظرف غذایم می آید توی اتاق. صورتم را میبوسد و فین فین میکند. زیر لب میگوید:
تُف به روت بیاد مرد!
سرم را بلند میکند و روی سینه‌اش میگذارد. غذای میکس شده را با قاشق تهِ حلقم میریزد و میزند زیرِگریه. چشمم به سقف می افتد. پشه‌ی مزاحم توی تار کارتنک دست و پا میزند.  


۱۲.۱۱.۱۳۹۰

شاهزاده به وظیفه خود عمل میکند

دوستی برای من پیام فرستاده که کسی را که شاهزاده در صفحه خودش تا ئید کرده چرا  با او مخالفت میکنی .؟
در جواب این دوست باید عرض کنم که : نازنینم  نخست اینکه دیدگاه شاهزاده  بقول شما و رضا شاه دوم ( از دید من )  با دیدگاه من فرق میکند چرا ؟ دلیلش را توضیح میدهم . هنگامیکه شاهزاده طبق قانون اساسی سوگند خوردند  و وظیفه رسمی خودرا طبق قانون اساسی مشروطه  انجام دادند و از دیدگاه ایشان پادشاه  سمبل هویت ملیست و نگاهش به جامعه یک نگاه فرا جناهیست که می بینیم از همان روز نخست و فرمان اتحاد  دیدگاه خودرا برای ملت ایران روشن فرمودند  و اکنون که حدود سی سال از ان روز میگذرد همچنان برا ان عقیده استوار مانده اند و چه در کتابهایشان و چه در سخنرانی هایشان بارها و بارها  به این امر تاکید فرموده اند . ایشان در بیانیه های های مختلف و در تحصن برای زندانیان سیاسی  علیرغم  به اصطلاح فعالین حقوق بشری که برای جایزه صلح نوبل ( انتصاب ) شدند و همواره از نام های خاصی حمایت می کنند  ایشان هیچگاه تفاوتی نگذاشتند و برای کلیه زندانیان سیاسی تحصن کردند  که بالطبع به خاطر اندیشه های مختلف  زندانی شده بودند .ایشان  بمناسبت اعتراض به کشتار مردم در سال 1388 که با خانواده به مردم پیوسته بودند بوضوح اعلام کردند که ما چپ داریم ، راست داریم ، مجاهد و جبهه ملی داریم مشروطه خواه و حزب الهی هم داریم اما همه ی ما ایرانی هستیم و این نشان دهنده دیدگاه ایشان است که بعنوان سمبل وحدت ملی و سمبل هویت ایرانی ما همواره عمل نموده اند . ایشان حتی  پارا فرا تر نهاده  برای گروه هایی که اندیشه جمهوری دارند فرمودند من یک شهر وند ایرانی هستم . این مسائل را توضیح دادم تا بگویم  که همانگونه که از پیشرفت یک هوادار پادشاهی پارلمانی در سازمان ناسا خوشحال هستند از موفقیت یک فردی که  به ولایت فقیه هم معتقدند مانند اقای فرهادی خوشحال خواهند شد . اما من که بعنوان یک انسان بدون( مسئولیت مملکتی ) اجازه دارم که اندیشه ای را برای خود انتخاب کنم و از کسانیکه  مخالف اندیشه من هستند انتقاد کنم .قرار بر این نیست که در یک ایران ازاد همه مانند هم فکر کنند اما همه موظف هستند که به ایران فکر کنند و مسائلی که نشان دهنده ظلم ، جور و غارت و چپاول ملیست را مطرح کنند . در اینجا برای بیان عقیده ام باید از وظایف یک هنرمند در جامعه  مسئله ای را توضیح بدهم  چرا که یک هنرمند در جامعه متعهد است همانگونه که با مالیات مردم دوران دبستان و دبیرستان را مجانا گذرانده و با پول مردم کوچه و بازار که از صبح تا غروب جان میکند نانی برای خود و خانواده اش تهیه کند و برای خرید این نان بایستی مالیات بپردازد و همین مالیات میشود  گوشه ای  از یک کار هنری که اندیشه نویسنده و یا کارگردان است ...روزی از  منوچهر شیبانی شاعر ، نویسنده ، نقاش و کارگردان فارغ التحصیل فرانسه که استاد دانشکده هنرهای دراماتیک بود  سئوال کردم استاد هنر چیست ، و هنرمند کیست ؟ فکری کردو گفت هنر یک نردبان هزار پله است که اگر  یکصد سال  درسش را بخوانی و یک جهش یکصد ساله بکنی  نوک انگشتان دستت به زیر پله اول مالیده میشود  و اما هنر مند  یک دیوانه است . تعجب کردم متوجه شد که چیزی از معنای دیوانه نفهمیدم  برایم توضیح داد آیا دیوانه ای را دیده ای ؟ گفتم بله. ایشان گفتند که دیوانه از نظر ما بی جهت می خندد و بی جهت گریه میکند ..زمانی که یک دیوانه می خندد چیزی را دیده که تو قادر به دیدن ان نیستی  و زمانیگه گریه می کند  مسئله دردناکی را دیده که تو پی به دردناک بودنش نبرده ای .. یک هنرمند واقعی چیزهایی را در جامعه می بیند که اشخاص عادی نمی بینند . حال میبینیم که یک کارگردان متعهد دوراه دارد  یکی اینکه درد جامعه را به تصویر بکشد تا بدنیا نشان بدهد که در کشورش چه میگذرد . یا اینکه فیلمی بسازد که این فیلم نردبانی باشد برای رسیدن به نقطه ای که از انجا درد مردمش را فریاد کند  . ساختن فیلم یا تاتر یا یک شعر و یا نقاشی برای اگاه کردن دیگر مردم بی توجه است . در ایران آنچه که میگذرد در خیابانها و کوچه پس کوچه های جنوب شهر همه ی مردم شاهدش هستند چه رسد به هنرمندان که چشمان تیزبین تری از بقیه مردم دارند . فرض کنیم که اقای فرهادی با توجه به همه ی مشکلات مانند  شورای بیست و چهار نفره نظارت بر سناریو  و شورای بیست ودونفره نظارت بر فیلم را دانسته و یک سوژه پیش پا افتاده را برای اینکه به تصویب برسد انتخاب کرده است . این انتخاب یک هدف را نشان می دهد  و ان اینکه با بهتر ساختن این سوژه خودرا بجایی برساند تا دردهای مهمتر را عنوان کند . تا اینجا حرکتیست بسیار هنرمندانه که سناریو و فیلم را از شورایی که چیزی از فیلم و سناریو نمیدانند  گذرانده است . اما هنگامیکه به هدف میرسد .. جایگاهی که در دنیا حداقل چهار میلیارد انسان شاهدش هستند . جائیست که هرکلمه معنای خاص خودرا پیدا میکند . مرام و معرفت همکاری  ایشان را بایستی ملزم میکرد تا در انجا که میگوید من این اسکار را تقدیم ملت ایران میکنم نامی از جعفر پناهی برده میشد . من از نظر اندیشه با اقای پناهی هم اندیشه نیستم و خیلی هم مخالف ایشان هستم ولی اگر جعفر پناهی چون ایشان اجازه حرکت از جمهوری اسلامی داشتند  این اقای فرهادی جایگاهی در حد آسیستانی ایشان را هم نداشت  در حالی که هردو از هواداران اصلاحات در ایران هستند . مردم دنیا خبر از داخل ایران ندارند  وقتی دوستانی ذوب میشوند در واژه ایران که ایشان بزبان می اورد ، بارها شنیده ایم که هفته قبل از ان هم نام ایران در سرتاسر دنیا پیچید زمانی که دو تروریست ایرانی  ترور بمب های خود شدند ، چگونه است کارگردانی که فیلمش تا حد اسکار میرود در طول ساختن فیلم ( که از نظر من میدانسته روزی اسکار میگیرد ) زمان برای یاد گیری زبان انگلیسی نکرده که ان چند جمله را از روی کاغذی که به فارسی نوشته بودن بخواند ..چرا در زمانی که برای گرفتن اسکار رفت  نگفت این جایزه را به بچه های هنرمندی تقدیم میکنم که در خیابانها با اجرای موزیک به گدایی می پردازند ؟گفت جایزه را تقدیم ملت ایران میکنم که در اینده نزدیک انرا به یکی از نماینده گان مردم خامنه ای یا احمدی نژاد تقدیم کند . چرا زمانیکه بر صحنه جهانی اسکار قرار گرفت اعتراض به فیلم سیصد نکرد ؟ مگر نه اینکه سازندگان همان فیلم در میان جمعیت نشسته بودند . آیا براستی اقای فرهادی خودرا در کنار کارگردانان فیلم های  بن هور ، ده فرمان ، پل رودخانه کوای ، لورنس عربستان  می بیند ؟؟؟ اینجا باید به آقای فرهادی عرض کنم ... جناب فرهادی ( مرغی که انجیر میخورد نوکش کج است ) جایگاهی که از دست دادی دیگر برای جبران اشتباهت بدست نخواهی اورد . نگاهی به دوست خودت  محسن مهمل باف بیاندازد .  تا چه اندازه در زندان تواب ساخت ؟ چقدر هنرمندان سینما و تاتر را در زندان کتک زد و مجبور کرد تا کتابش را بخوانند . چقدر زندانیان مجبور کرد تا فیلمهایش را ببینند؟ . آمد  جایزه پشت جایزه درو کرد اما الان کجاست ؟ توهم بفراموشی سپرده خواهی شد .. در سینما کمتر کسانی توانستند چون سر چارلی چاپلین ، سر لارنس اولیویر  ،سر مارلون براندو  جاودانی باشند .اما نصیحتم به شما اینست که جایزه ات را حداقل برای خودت نگهدار . چون فکر میکنم چندی بعد خبرش را در فیس بوک دهان به دهان خواهیم شنید که یا به احمدی نژاد تقدیم کرده ای  یا به خامنه ای  اگر خواستی به کسی بدهی این جایزه را به هنرمندان کوچکی بده که از صبح تا غروب در خیابانهای تهران سگ دو میزنند تا لقمه ای نان برای پدر قلج و یا مادر علیلشان ببرند .چون دیده ام که قهرمانانی که که بر سکوهای قهرمانی ایستادند  یا مثل خداداد عزیزی  به استان قدس رضوی دادند  و نامشان گم شد. یا مثل دختر خانمی که در تنیس یکسال قهرمان جهان شد و تنیس هایش را به احمدی نژاد بخشید و از لیست تنیس بازهای جهانی نامش خط خورد . یا علیرضا افتخاری که نام خودرا گم کرد  . نمیدانم شاید بخشیدن جایزه به این جنایتکاران شگون ندارد  .
باش  تا آفتاب دولتت  ( یکبار دیگر ) بدمد ....           


۱۲.۰۹.۱۳۹۰

از نوبل تا اسکار


نسل جوان امروز به اعتقاد من علیرغم شعور سیاسی که حد اقل در فیس بوک از خود نشان میدهد ، خیلی سطحی به مسائل نگاه کرده و از عملکرد پدران خود هیچ تجربه ای کسب نکرده و کما کان همان مسیر را طی میکنند . اگر پدران این جوانان تکه چوبی را که پر از موریانه بود با زیبا ترین رنگها رنگ آمیزی کردند و درمکانی مقدس گذاردند وستایشش کردند .اینک جوانان تکه چوبهای گوناگون رارنگ امیزی می کنند و در جایگاه های مختلف می گذارند و احترامش می کنند .تنها تفاوتی که می بینم اینست که پدران با پشتکار و عمل خود به خواسته خود رسیدند اما جوانان فقط این پشتکار را در فیس بوک دارند و فقط با بازی کردن با کلمات مبارزات خودرا ادامه میدهند و دشمنشان کماکان  بر سر قدرت ایستاده و به ریش همه می خندد . میدانم برخی از شما دوستانم از این حقیقت ناراحت می شوید ولی چون دوستتان دارم میگویم و اعتقاد دارم پدری که فرزندانش را دوست دارد گاه گوشهایشان را فشار میدهد . شاید در این دوماه  شما بقدری سطحی به مسائل نگاه کردید که دلم به درد امد . گاه با حرکتی از پیش ساخته بقدری محو تماشا شدید که خود و مبارزه خودرا نیز فراموش کردید . روی سخنم با کسانیست که همه جا سخن از یگانه الترناتیو می کنید .تمثال های شاهزاده را گوناگون روی وال های خود می گذارید ،  به به و چه چه می کنید ولی حواستان نیست که چه کسانی در چه زمانی عمل های شگرف رضا شاه دوم را زیر پوشش برهنه شدن و اسکار می برند و دیدیم که شما چگونه عمل کردید !! پتیشنی در حمایت از شاهزاده گذاشته شده در همین فیس بوک سه برابر امضا کنندگان پتیشن هوادار رضا شاه دوم در فیس بوک هست .. روزی که شیرین عبادی جایزه نوبل را گرفت چه ها که نکردید!! ایا این همان نوبل هست که به نلسون ماندلا دادند ؟؟ یا نوبلی که قبل از ریاست جمهوری به اوباما دادند ؟ روزی که فریاد کشیدم جمهوری اسلامی  جایزه های جهانی را درو میکند  همه ی دوستان به من خندیدند .. این خانمی که در زمان شاهنشاه فقید به قضاوت می نشست  اما در خدمت به جمهوری اسلامی  به جایزه نوبل رسید . ایا مشگل شما زندانیان گوانتانامو بود یا زندانیان ایران زمین ؟ ایشان در کدام سخنرانی خود از زندانیان سیاسی در ایران سخن گفتند ؟آیا نلسون ماندلا هم اینچنین عمل کرد  ؟ شما که خودرا نسل سوخته می دانید  آیا مانند پدرانتان در مورد رسیدن به خواسته هایتان پافشاری کردید ؟ نه .. نه  امروز شما همه جشن اسکار گرفته اید و بخود می بالید که اسکار از ان ایران شده اما از شما سئوال میکنم کدام ایران ؟؟؟داخل ایران  یا ایران در خارج ؟ در خارج که ایران را با نام احمدی نژاد و خامنه ای می شناسند ، به ان افتخار می کنید ؟مسلم که به ایران پادشاهی نمی اندیشید چون اگر در اندیشه شما یک ایران ازاد و پادشاهی بود که پس از دوماه  آمار امضا کنندگان پتیشن حمایت از رضا شاه دوم بر علیه علی خامنه ای  نزدیک به هفت هزار امضا نبود ... ایا طرفداران رضا شاه دوم همین تعداد امضا کننده هست ؟ اگر اینگونه هست که عکسهارا از وال خود بردارید و تصویر گل شیفته فراهانی را بگذارید . دلتان به اسکار خوش است ؟ باید بگویم با پوزش خر را پشت رو سوار شده اید .. این اسکار از ان جمهوری اسلامی هست نه برای ایرانیان داخل و خارج . ضرب المثلی هست که میگویند  : زمانی دندان داشتیم نان نداشتیم و حال که نان داریم دندان نداریم . روزی استاد پرویز صیاد فیلمی بنام ستار خان ساخت  این فیلم  سه روز در ایران اکران شد و هزینه سینماها بیشتر از در آمد فیلم بود . اما همین استاد در غالب شخصیت صمد  آقا فیلم های کمدی انتقادی زیادی ساختند و مردم ما امدند و خندیدند و رفتند  در ان روز ایشان بایستی به سختی سوژه ای  پیدا میکردند تا آنرا به نقد بکشد و فیلمی از روی ان بسازد  ( دندان داشتیم ولی نان نداشتیم ) امروز اگر امکاناتی را که اقای فرهادی در اختیار داشت تا این فیلم کذایی را بسازد  استاد پرویز صیاد داشتند  فکر می کنید به کدام سوژه از جامعه ایران می پرداختند ؟؟ به کودکانی که در سرمای زمستان در کارتن خوابیده اند ؟ به دختران فراری از منزل که شبها در پارکها مورد تعرض مشتی بسیجی قرار میگیرند و سرانجام از خانه عفاف امام رضا  سر در می اورند ؟ به دخترانی که توسط سپاه پاسداران در فجیره دوبی همچون برده گان برای هم آغوشی به اعراب زن باره فروخته می شوند ؟ به پسران زیر پانزده سال که به افغانستان و پاکستان برای فروش و سکس فروخته می شوند ؟ به زنان شوهر داری که  به تن فروشی در حضور شوهرانشان  مشغولند ؟ و یا صدها سوزه دیگر  حال می بینید که ( نان داریم دندان نداریم )بیائید و خودمان را فریب ندهیم که ( با گرفتن اسکار نام ایران زنده شد) ، این فقط فریبی ست که میخواهیم خودمان را فریب بدهیم و از زیر بار مسئولیت فرار کنیم . ایا این همه سوژه ریخته شده در سطح خیابانهای فقط تهران  تنها مشگل ایرانیان جداشدن نادر از سیمین است ؟هزاران نادرو سیمین از هم جدا شده اند که هرکدام به زندگی خود ادامه می دهند  اما نادرها و سیمین هایی هم هستند که بخاطر اعتیاد سیمین سرش را روی زانوی نادر می گذارد و چهار بسیجی بی ناموس با سیمین ان می کنند که لیاقت رهبرشان است . در خاتمه این اسکار را  به هنرمندان کوچکی که در سطخ خیابانهای تهران موزیک می زنند تا لقمه نانی تهیه کنند  ، به دختران گلفروشی که در طول روز چندین بار مورد آزادر جنسی ماموران شهرداری قرار میگیرند  ، به ان پسرک پنج ساله ای که در خیابان دنبال شما می دود و التماس میکند که از او یک ادامس بخرید  ، به ان دختر بچه ای که در کوره های اجر پزی  خشت زنی میکند برای لقمه ای نان  ، به برادرش که صاحب کوره اورا بیشتر از یک الاغ بار کرده و بداخل کوره میفرستد  ، به کودکی که در حال فال فروشی هست و مشق خودرا هم می نویسد ، به مادری که از شرم چادرش را روی صورت کشیده و برای شکم فرزندش گدایی میکند و به هزاران سوژه اصلی جامعه ایرانی تبریک میگویم جشن بگیرید با سفره های خالیتان که اقای فرهادی برایتان اسکار آورد آنگونه که شیرین عبادی برای زندانیان سیاسی جایزه صلح نوبلش را اورد .  


آبله

۱۱.۲۳.۱۳۹۰

مثلث بیق

دیشب با چن تا از رفقا داشتیم با هم اختلاط میکردیم ،میدونین که ما ایرونیا یه عادتایی داریم که مخصوص خودمونه وهیچ ملتی توی دنیا مث ما ادعاش نمیشه ، مثلا بدون اینکه راجع به چیزی  به اندازه سر سوزن وارد باشیم اما ادعای اوستا بودنشو داریم .. بدتون نیاد میدونم که خودمنم  عین شوما هستم،برق خونه ایراد داشته باشه خودمون یه پا الکتریک هستیم ،لوله آب نشتی داره ادعا داریم که ده تا خونه رو لوله کشی کردیم  خلاصه که جوشکار هستیم ، نجار هستیم ، کفاش و خیاط که دیگه بی خیال . از وقتی هم که خودمو شناختم هرکی فکل کراواتی بود  دانشمند و سیاستمدار بود و کارشونم ایراد گرفتن از شاه  اما در عمل یه پشگل گوسفند و نمیتونستن دوتا کنن . یارو رفته چن سال فرنگ درس خونده که شاید یه گهی بشه بلکه  توی مملکت بتونه درد چارتا بیچاره رو دوا کنه ، اما یا کمونیست دو اتیشه برگشته یا اینکه  واسه ی این ملت بخت برگشته طرح آفتابه  مدرن آورده ، نه اینکه اخوند کم داشتیم، ایشونم با پول مردم رفته فرنگ یه مدت خورده خوابیده واسه ما راه و رسم طهارت گرفتن توی مستراب و  سوغاتی اورده. از مرحله پرت نشیم این رفیقا اومده بودن که یه دوتا کلوم عرق بخوریم . استکان اول و دوم که تموم شد کله هاشون گرم شد شروع کردن به حکومتای دنیارو عوض کردن  توی حرفاشون صحبت از این یارو اخوند  طهارتیه؟ مطهرتیه ؟ چه گهیه ما نمیدنیم اسمش چیه صحبت اون پیش اومد  این داش مهرداد ما گفت ولش کن بابا اون که بیق بود . انگاری برق منو گرفت یه مرتبه یاد داشم افتادم که تا بزرگم شده بود  بجای ضرب المثل یارو از بیخ عربه رو میگفت یارو از بیق عربه ، همینطوری توخودم  یه خنده کوچولو رولبام نشست اقایون رفقا گیر دادن که واسه چی میخندی هرچی گفتیم بی خیال  اما انگاری فرمایشات ذکریای راز ی استخون دار تر بود خلاصه گفتیم که بابا داش ما فرشاد همیشه میگفت یارو از بیق عربه  و استکاناشون پر کردم و یکی  یکی بشادی روح فرشاد خالی شد  منتها پشتش بحث در گرفت که  از بیخ درسته ؟ یا از بیق ؟ اینجا بود که بحث شون در گرفت .. بیا ببین امام حسین و کی کشته ، اقا هرچی دستور زبان فارسی و عربی بود  این استاد ای دانشگاه کشیدن وسط  یکی میگفت بیق درسته اون یکی میگفت بیخ درسته  از من پرسیدن ،  گفتم هر دوتاش .. چار شاخ مونده بودن که من واسه شون دلیل و برهان بیارم منم گفتم اقا جون بیق عربه یا بهتر بگم بیق عربن ، از قیافه هاشون فهمیدم هیچ چی از حرفای من دستگیرشون نشده  گفتم اول باید ببینیم بیق یعنی چی ؟ مهرداد گفت  ینی  ادمی که بیقه هیچ چی بارش نیست  گفتم اما منظور من اون بیق نبود یه بیق دیگه بود  بیقی که من گفتم ینی   بنی صدر ، یزدی ، قطب زاده  یکی مردو یکی مردار شد یکی هم به غضب خدا گرفتارشد .  بنی صدر که با چادر دخترش فرار کرد  ، یزدی گوشه ی زندونه ، قطب زاده روهم  که کشتنش هر سه تاشونم دستشون تو خون جوونای ایرون  آلوده س  ،هرچند قطب زاده زود دوزاریش افتادو خواست یه حرکتایی بکنه اما هر سه تاشون با این یارو مرتیکه خمینی اومدن ایرون ، هر سه تاشونم توی این حکومت یه گهی بودن  ، به بیخ و بن جدو ابادشون که برگردیم همه شون عرب هستن . هر سه تاشونم آخوند بی عبا و عمامه بودن  یادتون رفته  سی و سه سال پیش یه همچین روزایی چه فتوراتی میکردن  یکی راه افتاده بود واسه رئیس جمهور شدن کلاه مردم و ورمیداشت . یکی امیرای ارتش رو  بدون هیچ گناهی  تیر بارون میکرد  غافل از اینکه چقدر پول خرج این امیرای ارتش شده بود تا روز مبادا  تو روی دشمن وایسن اما همین یزدی بی ناموس همه رو گذاشت سینه دیوار..قطب زاده هم که رادیو تیلیویزیونو گرفت دستش همونطوریکه دیلماج خمینی شده بود  و به یارو خبرنگاره هیچ چی خمینی رو یه چیز دیگه ترجمه کرد  ینی هنوز پاشو از طیاره پائین نذاشته بود که دروغ و شروع کرد . چارتا روشنفکر  اوراق هم که توی ایران بودن هول ورشون داشته بود و شبا خواب وزیر شدن میدیدن .. حالا فهمیدین چرا باید این امیرای ارتش کشته بشن ؟نزدیک صدو چل پنجاه تا امیر ارتش رو توی چند ماه یا کشتن یا گذاشتن سینه دیوار یا آویزونشون کردن ... همه شم واسه خاطر اینکه  ارتش ما فرمانده نداشته باشه و صدام بخودش جرات بده پا توی این مملکت بزاره  اونوقته که آمریکا و روس میتونن باقیمونده های جنگ دوم و از ته انبارای لهستان بکشن بیرون بفروشن به چارتا آخوند که تومبونشونو  نمیتونن بکشن بالا  .سی و سه سال از اون روزا داره میگذره تو ی این میون سیو پنج ملیون نفر شد هفتاد ملیون  ، چقدر جوون که میتونستن ایران و بسازن توی جنگ کشته شدن ، باقیمونده شون عملی شدن و یا اونائیکه دستشون به دهنشون می رسید از ایرون فرار کردن ، وضع مالی مردم خراب و خراب تر شد . یه عده مجبور شدن قلوه هاشونو بفروشن ، یه عده بچه هاشونو فروختن یه عده ناموسشونو فروختن یه عده شرف و حیثیتشونو فروختن یه عده هم که این مصیبتو واردش کرده بودن  ایران و فروختن و  طلبکار م شدن که آخوندا  انقلاب مارو دزدیدن . روشنفکر فکل کراوااتیکه به اصطلاح خودش درس و مشق خونده بود و دانشگاه رفته بود انقدر بدبخت بیچاره بود که چارتا اخوند که تا کلاس چارم هم مدرسه نرفته بودن شونه این روشنفکرارو گرفتن و جوری نسقشون و گرفتن که همه فرار و برقرار ترجیح دادن مثلث بیق هم که واسه تون گفتم  یکی مردو یکی مردار شد  یزدی هم که به غضب خدا گرفتار شده . چیزی که حیرونم کرده ادعای الکی جفت پوچ یه مشتی ازاون جوونای  تو ی ایرونه. خدا وکیلی نمیخوام لب گودبشینم و بگم لنگش کن اما...  اونا زیر تیغ هستن؟ ..قبول .. اما اخه نوکرتم ما از بیرون چیکار میتونیم بکنیم یه حالی بدن اگه ما کم اوردیم حق با اونا .. اما انگاری  یه نمه  غیرتا آب کشیده...    

  

۱۱.۲۲.۱۳۹۰

روسا دارن میان

توی کوچه پس کوچه های اخبار داشتم همینجوری بیکار می گشتم که چشمم یه جایی به یه خبری خورد که راستش با همه ی مشکلاتی که با امت و امام دارم اولش یه خورده شک کردم اما وقتی خوب خوندم گردن گوینده خبر دیدم بابا خیلی از هر مرحله یی پرتیم و یه جورایی دارن کلاه ملتو ورمیدارن که به آرسن لوپن هم صد تا سور زدن .توی خبر نوشته بود که یه چند ده تایی حوزه نفتی ته دریای خزر پیدا کردن که امام امت با روسی ها  سر ضرب قرادادشو بسته حالا بگذریم که هفتادو یکی بوده گفتن چل و شیش تا مهمتر اینه که توی این قرار داد برای نگهداری از این حوزه های نفتی ارتش روسیه میتونه تا هفتاد کیلومتر وارد خاک ایران بشه. این خبر میدونین یعنی چی ؟بزارین خاطراتی که عمو علی شیرم با بابام تعریف کردن براتون بگم .
-------------------------------------------------------------------
سال سی و نه یا چهل بود که دیدم بابام با عمو علی شیر گوشاشونو چسبوندن به رادیو  و دارن گوش میدن  انقدر حواسشون به رادیو بود که وقتی فرشاد گفت بابا پول بده میخوام برم دفترچه بخرم  با دست اشاره کردکه برو از مادرت بگیر . تا اون روز بابام و عمو علی شیرو این جوری ندیده بودم  خلاصه با فرشاد رفتیم پول گرفتیم و از خرازی دانشجو دفترچه خریدیم برگشتیم  بابام با عمو داشتن راجع به جنگ باهم حرف میزدن .عمو علی شیرم میگفت روسا و اینگلیسیا خیلی نامردن  همه جای دنیارو به گند کشیدن یکی نیست به این بی ناموسا بگه بابا اونور دنیا چه ربطی به شوما داره.. یادته داداش توی جنگ دوم چه بلایی سر مردم ایرون اوردن . بابام که دیدم خیلی حالش گرفته شده بود گفت سر نامردی همین اینگلیسا بود که داداش به رحمت خدا رفت . فرشاد پرسید  اقا جون یعنی  اینگلیسیا عمو ممدو کشتن ؟ عمو علی شیر که خیلی فرشادو دوست داشت بعد چندتا پک محکم به چپقش گفت بیا بشین واسه ت بگم که چه جوری باید وقتی ما میمیریم حواستون به این روسای نامرد و اینگلیسیای  بی ناموس باشه که سرتون کلاه نره . فرشاد رفت کنار عمو علی شیر نشست و منم که عاشق تعریفای اون بودم همونجا نشستم و گوش دادم ببینم عموم چی میگه ، داداش بهروز با یه سینی که دوتا چایی و قندون توش بود اومد تو اطاق که عموم گفت بیا بشین  میخوام یه چیزی رو واسه همه تون تعریف کنم . چپقش رو گذاشت کنارو اینجوری واسه مون گفت که :جنگ دوم که رضا شاه خدا بیامرزو اینگلیس و روس تهدیدش کردن که اگه از ایران نری  ایران دو قسمتش می کنیم و هر قسمتش رو یکی از ما ور میداریم. فرشاد گفت گه خوردن واسه چی ؟ عموم گفت واسه اینکه دیگه نمیتونستن اونجور که زمان قجر ها میچاپیدن بچاپن ایران و خلاصه روسا از بالا و اینگلیسیا از جنوب اومده بودن و ایران رو توی دست خودشون گرفته بودن هر طرف نیگا میکردیم این تاواریشای بی ناموس بودن  یه شب از امیریه و منیریه خبر اوردن که روسا ریختن توی یه خونه ای  مردای خونه رو کشتن و  زنا و دخترای خونه رو بی عصمت کردن ما پشتمون لرزید  دوشب بعد خبر اوردن که توی کوچه شتر دارون یه خونه رو بی عصمت کردن . مردم میدون شاه و باغ فردوس و سه راه سیروس چندتایی با روسا درگیر شدن اما روسا اونارو با تیر زدن  و شبشم به کوچه دردار رفتن و همونکارو کردن  .ممد دولابی گفت بریم دروازه دولاب رو ببندیم  اما مگه قشون روس از در بسته می ترسید  اولین خونه ای که توی کوچه خوک دونی روسا شبونه رفتن  عزت باقالی کشته شد اما سه تا از افسرای روسی رو کشته بود که به خونواده ش رحم نکرده بودن و بعد بی عصمت کردن اونا خونه رو با صاب خونه اتیش زدن این شد که ما دولابیا که واسه ی رضا شاه قسم خورده بودیم دست به قمه هامون نبریم مجبورا  قمه هامونو از لای لنگ در آوردیم پشت باباتونو دیدین ؟؟ جای سر نیزه روساست..اون شب ما یازده تا از قشون روسا رو دراز کردیم  و جنازه هاشونو از دروازه دولاب اویزون کردیم  فردا صب چندتا افسر روس با یه سرهنگ ایرونی اومدن دولاب  و اون ایرونی هرچی روسه میگفت واسه ما تعریف میکرد اونا میخواستن ببینن که کی این روسارو کشته کل ممد دولابی  رفت جلو و گفت به این روسه بگو زنای دولاب برادر دارن و برادراشونم خوب بلدن از خواهراشون حفاظت کنن برای ما دولابیا فرقی نمیکنه طرف کی باشه دست درازی کنن دستاشونو قطع می کنیم اون روز اون افسر روس  شلاقشو برد بالا که کل ممدو بزنه عمو ممدتون با قمه دست اون افسرو زحمی کرد و گفت ما اجازه نمیدیم کسی دست روی بزرگترامون بلند کنه عمو ممدو با تیر زدن  و رفتن .. دوا درمونش کردیم افاقه نکرد واسه اینکه کشتیای اینگلیس اجازه نمیدادن که کشتی دوا درمون امریکائی ها به ایرون برسه .. عمو ممد زخمش سیا شد و همون سیا زخم بردش . اشک چشمای بابام رو پر کرده بود . عمو علی شیر یه بار دیگه چپقش رو پراز توتون کرد  و یه کبریت اتیش زد گذاشت روی توتونا و پک زد چندتا پک مجکم که به سرفه افتاد بعدش گفت  جنگ نامردی بود . مملکت صاحاب نداشت اینگلیسا و روسا میخواستن باز از قجرا یکی رو پادشاه کنن که شاه از کاخ مرمر حرکت کرد بیاد مجلس مردم  ماشینشو روی دست بلند کرده بودن و این جوون با شجاعت اومد مجلس و با یه نطق و خطابه پادشاه شد و جای رضا شاه نشست .. نمیدونم به روسا و اینگلیسیا چی گفت که بساط این  روسا رو از توی خونه ی مردم جمع کرد . دولابیا تا یه ماه بعد از اینکه شاه تو مجلس قسم خورد هنوز قمه هاشون پر کمرشون بود اما بعد باز روی قسمشون به رضا شاه وایسادن و قمه هاشونو غلاف کردن و گذاشتن توی لنگ .فرشاد گفت من قمه ی اقا جونو  دیدم بالای کمده ... پدرم گفت تا نفس میاد دست کسی به اون قمه نمیخوره اگرم رفتنی شدم فقط مال بهروزه..... اما بیاری شاه فقید امنیت چنان توی اون مملکت بود که دیگه احتیاجی به قمه و قداره نبود .... با این خبر که خوندم مثل اینکه باید برگردمو در نبود بهروز و فرشاد خودم اون قمه رو از زیر خاک درش بیارم ..

آخرین حرف



صبح زود بود که با صدای برادر بزرگم بیدار شدم گفت پاشو باید بریم ورزش  . از جام بلند شدم و رفتم سر حوض دست و صورتم رو شستم  پدرم حاضر بود و رفته بود جلوی در حیاط  منتظر ما بود . هرکاری کردم هرچی صدا زدم فرشاد بیدار نشد  یه هوم میگفت اما چشاشو وا نمیکرد  اومدم توی دالون گفتم آقا جون فرشا د پا نمیشه گفت ولش کن  بزار بخوابه .. توی راه که میرفتیم خیلی به فرشاد حسودیم شد . دیدم داره از اینکه یه سال از من کوچیکتره سوء استفاده میکنه . مادرم هم که همیشه میگفت جیگر من فرشاده وقتی ازش می پرسیدم جواب نمیداد که چرا اون جیگرشه ما روده شم نیستیم تا اینکه یه روز بهروز گفت آخه اون جیر جیرک ته تغاریه  خلاصه اون روز رفتیم ورزش و بعدشم اومدیم کله پزی اصغر سگ پز  که باقر کچل شاگردش بود . همیشه بابام جدا میشست و باقر هم  یه کله و چارتا پاچه براش میبرد اون روز اومد سر میز من و بهروز نشست .بهروز که راضی نبود بابا سر میز ما بشینه  زیر چشی داشت به من چش غره میرفت چون دیگه نمیتونست دست تو بشقاب من ببره و ناخنک بزنه اما من کلی خوشحال بودم . بابام اون روز  نتونست همه ی غذاشو بخوره نصفه کاره پاشد گفت شوما صبحونه تونو بخورین من میرم خونه  نون یادتون نره منم گفتم چشم اقا جون و اون رفت . بهروز رفت تو فکر  بهم گفت اقا جون چشه امروز؟  گفتم نمیدونم ورزشم درست مثل همیشه نبود . بعد خوردن کله پاچه بهروز راهی خونه شد و منم رفتم نونوایی سنگکی  که نون بگیرم  وقتی اومدم خونه  برخلاف همیشه دیدم بابام نرفته بیرون  ، پوستین بلندی مث پالتو داشت اونو کشیده بود دور خودش منکه رفتم خونه مادرم گفت  آقاجونت منتظرته رفتم تو اطاق دیدم فرشادم بیدار شده  و با بهروز دوزانو نشسته بودن دم در منم خواستم بشینم که بابام گفت پاشین بیاین اینجا پیش من بشینین  آخه ما همیشه توی اطاق بابامون دوزانو دم در میشستیم وقتی گفت بیاین جلو  سه تایی رفتیم جلوش و گوش دادیم ببینیم چی میگه  بابام گفت :
ادم مث مسافری توی یکی از ایستگاه ها  سوار قطار زندگی که ازیه جای نامعلوم به یه جای نا معلوم تر تو حال حرکته  میشه . نقطه ای که سوار قطار زندگی میشه  نقطه تولد ه و  ایستگاهی که از اون پیاده میشه و قطار به راه نامعلوم خودش ادامه سفر میده نقطه مرگ ادم  هاست . توی طول راهی که توی قطار سواره میتونه از نردبون  انسو نیت ، معرفت ، مرام یا از طرف دیگرش  گمراهی  و جهالت بالا بره . در هر دو حالش پله آخری وجود داره  که با رسیدن به اون پله مجبوره  از قطار زندگی توی ایستگاه مرگش پیاده بشه و تنها یاد و خاطره ای که از او  در میون همسفراش در قطار باقی میمونه  خوبی ها ، انسانیت ها ،معرفت و مرام هاو محبت ها یادگارهای  اونه . این یادگاری ها گاهی مثل بچه های خوب  و با معرفت ، باشعورو با مرام ، با وفا  یا هنر مند یا دانشمند  و یا برعکسش بچه هایی که همه زحمت پدر و مادر خودشونو بنابودی می کشن و از اونا خاطره بدی را همیشه یاد مسافرای دیگه ی  قطار زندگی میندازن .  خوب گوش کنین ببینین چی میگم .شوما همه ی زندگی من هستین  درسته عین بچه ننه ها بغلتون نکردم و به روتون نخندیدم اما که همیشه شمارو توی قلبم دوستتون  داشتم و همه ی لحظه هام بفکر شوما بودم.... حالا که که پله های آخر نردبون عمرمو بالا می رم وشاید عنقریب توی یکی از ایستگاه های  این قطار زندگی از آون پیاده شم و دیگه همسفر شما نباشم . هر چند با چرخش های پیچ در پیچ زندگی تونستم واسه تون نه مثل شاه اما  توی قد و اندازه خودم واسه تون بزارم  اما یه چیزی بالاتر از همه ی طلا جواهرات دنیا هستش براتون میزارم که  با عمل به آون می توانید انسان باشین و از لحظه های عمرتان لذت ببرید این نکات را برایتان نه بعنوان ارث بلکه یه یادگاری از باباتون می زارم . از خدا میخوام  که همیشه خوب زندگی کنین و از اون خوب لذت ببرین.
یکی اینکه دوستتون دارم ، نه بخاطر شخصیت تون ، بلکه بخاطر شخصیتی که من با داشتن با شوما پیدا  میکنم.
هیچ کس لیاقت اشگهای شمارا نداره .و کسی که چنین ارزشی دارد  هرگز باعث اشگ ریختن شما نمیشه .
اگه کسی که شوما را آون جوری که دوست دارین  دوستتون نداره . این به اون معنا نیست که شمارا با تمام وجودش دوست نداره .
یادتون بمونه رفیق واقعی کسیه که دست شمارا بگیره ولی قلب شما را لمس کنه .
بدترین شکل دلتنگی برای شوما آونه که در کنارکسی باشین وبدونین که قلبش جلد یه بوم دیگه س
هیچوقت لبخند زدن و فراموش نکنین ، حتی وقتیکه خیلی  ناراحت هستین  چون امکان داره در همون لحظه کسی انتظار لبخند شمارا می کشه .
هرکدام از شوما ممکنه  توی  دنیا یکنفر باشین . ولی برای بعضیا  شما همه ی دنیا باشین .
هیچ موقع  وقت خودتون رو صرف کسی نکنین که حاضر نیست وقتشو با شما بگذرونن
  شایدم این سرنوشت شما  باشه که اول با چارتا ادم نا باب  و نا مناسب آشنا بشین ،اینجوری بعدش که  یه ادم درست را شناختین بهتر زندگی می کنین .
برای چیزی که گذشته غم نخورین ،به آونچی بعد از آون آمد لبخند بزنین .
همیشه ادم هایی هستن که شمارا آزار می دن ، با این حال همیشه به دیگران اعتماد کنین  و فقط مواظب باشین به کسی که شوما را آزرده کرده دوباره اعتماد نکنین.
همیشه سعی به این داشته باشین که ادم بهتری باشین  ، مطمئن باشین که خودتون رو میشناسین  قبل از اونکه دیگرون را بشناسین و انتظار داشته باشین که انها شمارا بشناسن .
زیاده از حد خودتون رو تحت فشار نگذارین ، بهترین اتفاق ها زمانی رخ میدن که انتظارش رو ندارین.
هیچوقت ...هیچوقت .... هیچوقت آونچیزی که اتفاق می افته  بی دلیل نیست .
یه چیز دیگه هم هست که باید بهتون بگم  در مقابل هر دین یا مرام و مسلکی  سئوال های فراوان بگذارین و هیچوقت از سئوال نترسین  و هیچ دین یا عقیده ئی را بدون دلیل نپذیرین چون هم دین  ها و مرام و مسلک های جور واجور پایه های محکمی ندارن .  
من مسافری هستم که با فکروعشق به شوما یه روز ازقطار پیاده میشم . 
پدر من دوروز بعد از این حرفا از قطاری که میگفت پیاده شد   یازدهم بهمن ماه سال هزارو سیصدو چهل و هشت



۱۱.۱۶.۱۳۹۰

تخته گاز رفتن


همونجور که پنج تا انگشتای دست شکل هم نیستن مردم یه مملکت هم شکل هم فکر نمی کنن. شوما میدونین اش شله قلمکار چیه ؟ خانوما خوب حالیشونه  یعنی اشی که همه رقم حبوبات توش هست  اگه این حبوبات رو خوب پاکش نکنیم وقتی میریزیم توی دیگ شن و ماسه هم قاطی حبوبات هستن که وقتی میره زیر دندون  اونوقته که دندنتو میشکنه  حالا چرا اینارو میگم . راستش با عقل ناقصم خیلی فکر کردم که چرا اینجوری شد .چن بار رفتم تا ته ش ولی بدیوار خوردم تا اینکه یه شب  فهمیدم چرا  مردوم اون سال ریختن تو خیابون و شعارای نامردی دادن  و با این شعاراشون یه مشت بچه بیگناه رو بیچاره کردن.. میدونین فقط دلیلش این بود که بین سالای  چل و شیش تا پنجا و شیش  مملکت ما تخته گاز رفت اون بالاها . ینی هنوز یاد نگرفته بودن که قاشق و توی کدوم دستشون بگیرن که صاحاب میز نهار خوری شدن و کلفت فیلیپینی اوردن تو خونه هاشون . بزارین یه خورده وا ترش کنم . ما تا اونجا که پشت شاهنومه بابامون اسم جدو ابادمونو نوشته بودن یه سیصد سالی میشد . توی این سیصد سال  ما توی این مملکت یه سری ارباب داشتیم یه سری رعیت  که توی شهرا اربابا واسه رعیتا قیافه میگرفتن و اگه از یه سبزی فروشی یک کیلو سبزی میخریدن  سبزی فروش و وادار میکردن این یک کیلو سبزی رو بده شاگردش تا در خونه واسه ی اینا ببرن  حالا حساب کنین که توی دهاتا چه جوری بود . بیچاره دهاتیا که علنی برده بودن واسه ارباباشون .بابام میگفت توی یکی از این ابادی های تفرش رفته بودن واسه شکار  توی اون ابادی یه غلامرضا خان بوده که قد بلندی داشته  بابام میگفت ماداشتیم با اسب از اونجا رد می شدیم که دیدیم  همین غلامرضا خان یه جوونو انداخته زیر شلاقو داره میزنتش ما از چن تا از این دهاتیا پرسیدیم چرا میزنتش ؟گفتن این پسره دوتا خطا کرده یکی اینکه بدون اجازه خان یه درخت سیب تو خونه ش کاشته دوم اینکه  دختری رو که عقدش کرده قبل از عروسی  برده تو باغ باهاش خوابیده بابام میگفت من گفتم خوب زنشه به کسی چه ربطی داره اونا گفتن که رسمه شب اول عروس مال خانه .. دوزاریتون افتاد ؟خان توی ابادی های ایران خان نبوده خدا بوده . از شوما میپرسم ایا این ارباب رعیتیه یا اینکه برده داری ؟ ارباب رعیتی اونی بوده که توی شهرا بوده . خوب حالا یکی بلند میشه میخواد این قانونا رو از بین ببره ، مسلمه که خان ها دوست ندارن از قدرتشون کم بشه .بعد میبینی  یه شاه مملکت رو سه بار تصمیم میگیرن بکشنش . همین خانها که هرکدوم صاحاب چن پارچه ابادی بودن یه ادمی رو انتخاب میکردن و هر پنج شیش تا خان باهم اونی که انتخابش کرده بودن به مباشراشون میگفتن همین دهاتی های بیچاره رو ببرن که به اون نفر خودشون رای بدن تا وکیل مجلس بشن  . شاه نخست وزیر انتخاب میکرد و اونم وزیر بعد موقعیکه یه چیزی رو میخواستن قانونش کنن همین وکیلای مجلس اگه به ضرر ارباب ها و خان ها بود تصویب نمی کردن. ینی میخوام بگم همینا حاکم مملکت بودن  یه جوری که وقتی شاه فقید میخواست  زمینای خودشو تقسیم کنه  این مجلس مخالفت میکرد . این اتفاق صدای بابای منو در آورده بود  واسه ی همین منکه کلاس شیشم رو تموم کرده بودم یادم میاد .این نماینده ها با قانون اصلاحات ارضی هم مخالفت کردن که شاه فقید بقول امروزی ها اونارو دور زد و به رفراندوم گذاشت . اینجا بود که نماینده های مجلس که بیشترشون ادمهای جیره خور خان ها بودن موندن چیکار کنن و اخرشم مجبور به تصویب شدن . خانا که دیدن نمیتونن کار بکنن دست بدامن اخوندا شدن . همه ی حرفامو قاطی پاطی میزنم واسه اینکه انقدر کاراشده و بهم متصل بوده که ادم باید نویسنده باشه تا از روش کتاب بنویسه .بگذریم  زمان رضا شاه بزرگ ایشون زنارو از بند حجاب نجاتشون داد و شاه فقید  که باید این راهو ادامه میداد توی اون فرمان شیش ماده ای که به رفراندوم گذاشت نصف مردم این مملکت رو که زنا هستن  اجازه حق رای و انتخاب شدن و انتخاب کردن رو گذاشته بود  ( کاری که کشور سوئیس دموکراسی ترین کشور اروپا بیست سال بعد انجام داد ) گفتم خانا دست بدامن اخوندا شدن . اینجا دیگه یه بچه پررو میخواد که اعتراض کنه بگه بابا ما داریم از بغل این دهاتی ها بچه هامونو میفرستیم خارج عشق کیف بچه هامونو همین مردم جور میکنن .. چون اینو نمیتونستن بگن اومدن گفتن چرا به زنا حق رای دادن رو دادی این خلاف اسلامه . اما شاه فقید گفت مرغ یه پاداره باید زنا توی کارای مملکت شرکت کنن  که اون الم شنگه رو سال چل و دو راه انداختن بعد شم با یه تیکه روزنومه دمب این خمینی رو گرفتن انداختنش بیرون . اصل حرفم اینجاست کارای اون طرح شیش ماده ای شروع شد . انگاری یه تریلیه هیژده چرخ با یه بار سی تنی افتاده توی یه سرازیری و داره تخته گاز میره. هرکی کارخودشو داشت درامد خودشو و اون زمانا بود که مردم با یخچال برقی و ماشین لباسشویی وتلوزیون رنگی و این چیزا اشنا شدن یه قلمشو بگم شیکر کیلویی شیش تومن ( شصت ریال )میخریدن و کیلویی هیژده ی زار ( هجده ریال ) به مردم فروختن . دیگه مردم برنج تایلندی باسماتی کیلویی یک تومن راضیشون نمیکرد حتما باید دم سیاه اشرفیه باشه  اینجا بود که بین ارباب و رعیت  یک طبقه پیداشد که رعیت نبودن ارباب هم نبودن ینی تا اونجا شجره نامه پشت شاهنومه بابا میگفت توی سیصد سال  که مردم ایران دوطبقه ارباب و رعیت و یا خان و برده اینا نبودن . انقدر سریع گذشته چن سال قبلشونو فراموش کردن . رعیت های ورامینی  یادشون رفت که شب اول زنشونو باید تحویل خان میدادن . اون روستایی که زمینشو فروخته بود  اومده بود یه وانت خریده بود  یادش رفته بود که بابا جای تسمه های خان هنوز روی گرده شه . سال پنجاه و هفت اومدن گول حرفای خان زاده هارو خوردن و اونارو روشنفکر دونستن  و بازاریا با پولای کارتر و قذافی گونی های پنج کیلویی برنج در خونه ها دادن گفتن اینو امام داده . از هول حلیم با سر نه تنها خودشون افتادن توی دیگ که بچه های بیگناهشون رو هم باخودشون به ته دیگ کشوندن // حالا هم بعد سی و سه سال نشستن کاسه چه کنم چه کنم دستشون گرفتن .. اره داداش  تخته گاز رفتن حالا یاتاقان زدن       

۱۱.۱۴.۱۳۹۰

خرابه پشت آسیاب



دو ابر مرد تاریخ ایران رضا شاه بزرگ و آریامهر فقید برای آزادی و رهایی روستائیان از ظلم و ستم  خوانین رنجها کشیدند و هرکدام بنوبه خود در راستای مبارزه با این ظالمین همه چیز خودرا فدا نمودند رانشان شاد  و فرزند خلفشان رضاشاه دوم پاینده و پیروز باشد  

خرابه پشت آسیاب


کلاس پنجم دبستان بودیم قرار معلم ها بر این بود که هر هفته دو یا سه کلاس جمع میشدن توی سالن امتحانات  و از هر کلاس یه نفر میومد و قصه هایی که اتفاق افتاده بود رو تعریف میکردن  اون روز یکی از همکلاسی های من قصه یه پسری رو تعریف که خالی از لطف نیست واسه تون بگم ممد صادق میثمی که ممکنه یکی از شوماها اتفاقی اونو بشناسین این قصه رو تعریف کرد که:
ده حسین اباد مال حمزه خان بود  اون یه نوکر داشت که اباء و اجدادی پدران این نوکر در خدمت پدران حمزه خان بوده  روی همین حساب پسر این نوکر که اسمش سهراب بود نوکر پسر خان بود با اینکه یکی دوسال از پسرخان بزرگتر بود  اما باید کفشاشو جفت میکرد اگه جایی میخواست بره باید باهاش میرفت و اگه توراه این خان زاده خسته می شد سهراب باید اونو روی کولش بگیره و تا قلعه خان بیاره . پسر خان رو بهش میگفتن چنگیز خان و این چنگیز خان خیلی از کارای چنگیز مغول خوشش میومد و گاهی که میرفت توی ابادی  پیر مردارو  یه جورایی میچزوند و مردم هم جرات اینکه چیزی بهش بگن از ترس خان نداشتن  یکی دونفر که شکایت اونو به خان برده بودن  خان اونو اورده بود و توی میدون ابادی به فلک بسته بود و به پسرش چنگیز گفته بود با ترکه البالو  به کف پای اون پیرمردا بزنه . سهراب از بچه گی خان بهش افتخار داده بود که نوکر پسرش باشه یه روز معلم پسر خان داشت توی اطاق به چنگیز درس میداد که خان میاد میبینه  سهراب پشت در وایساده و داره گوش میده چیزی نمی گه ولی اونو زیر نظرش میگیره . معلم درسش که تموم میشه سهراب سریع از قلعه خان در میاد و یک سره میره سمت خرابه ای که پشت آسیاب ده بود .خان یکی از ادم های خودش رو دنبال سهراب فرستاده بود . سهراب میاد توی خرابه اونجا چندتا بچه منتظرش نشسته بودن و سهراب شروع میکنه اون درسایی که معلم به چنگیز یاد داده بود  برای بچه ها میگه و روی یک تخته با ذغال کلمه ای رو که یاد گرفته بود برای بچه های ده میگفت .. ادم خان  میره به خان خبر میده که اره سهراب درسایی رو که معلم به خان زاده یاد گرفته و برای بچه های ابادی میگفته و به اونا یاد میده . خان که خیلی عصبانی شده بود دستور میده که سهراب رو با اون بچه هایی که توی خرابه بودن جمع کنن وسط ابادی  و به همه ی مردم ابادی بگن که اونجا جمع بشن . همه ی مردم ابادی از زن و مرد اومده بودن و سهراب و چندتا بچه ای که توی خرابه بودن هم دستاشونو با طناب بهم بسته بودن و وسط میدون نشونده بودن که خان سوار اسب از راه رسید  همه ی مردم از جای خودشون بلند شدن و تعظیم کردن خان از اسبش پیاده شد و گفت  من اگه دستامو توی عسل بکنم بزارم دهنتون شوماها گاز میگیرین  این کره خرای شما  میخوان خودشونو همطراز خان زاده بدونن و سواد یاد بگیرن  این سهراب حرومزاده  سواد پسرمنو می دزده میاره میده به بچه های شما  چون بار اولش بوده فقط فلکشون می کنم اگه یه بار دیگه این مسئله اتفاق بیفته  خون کسی که سواد بچه ی منو بدزده  به ادمای من حلال میشه. بخوابونین این کره خرارو .. ادمای خان بچه هارو میخوابونن و پاهاشونو به فلک می بندند و با صدای ناله بچه ها فقط مادرا بودن که بی صدا گریه میکردن  وقتی خوب ترکه هارو با پای بچه ها خورد کردن  خان گفت این بارو بخاطر این حسین که خودشو پدراش سالها  به خودنواده ما خدمت کردن از خونشون میگذرم اما دفه دیگه از هر خونه ای که بچه ش هوس سواد دارشدن بسرش بزنه کسی زنده نمیمونه  و سوار اسب شد و با ادماش رفت. مادرا دویدن و بچه های خودشونو که کف پاهاشون خونی شده بود جمع میکنن و به خونه هاشون میرن .در میون بچه ها تنها سهراب بود که گریه نمی کرد و غرق در فکر بود ، سه روز بود که سهراب به قلعه خان نرفته بود و صبح روز چهارم درحالیکه به پاهاش دستمالی بسته بود رفت به قلعه خان  اتفاقا اون روز خان زاده هوس کرده بود که به باغ میوه بره و اونجا میوه های رسیده رو بکنه سهراب هم با پای زخمی دنبال اون روان شد و موقع برگشتن خان زاده راه خودش رو  به سمت ابادی اورد و جاوی ابادی به سهراب گفت من خسته هستم منو کول خودت بگیر  و سهراب هم اونو کول کرد و تا قلعه اوردش اونجا دیگه همه ی کف پاهاش خونی شده بود . هنوز خان زاده رو از پله ها بالا نبرده بود که خان گفت  آهاب بچه برو بگو ننه ت دستمال پاتو عوض کنه . سهراب برگشت و یکسره رفت به خرابه پشت اسیاب و دوستای خودش رو اونجا دید همه نگران بودن. اونروز سهراب نقشه ای رو طرح کرد و شب همون روز با بچه ها وارد قلعه شدن  قرارشون بر این بود که برن توی طویله اسبا دهنه ی اسبارو اول وا کنن و بعدش ته طویله رو اتیش بزنن و اینکارو کردن اون بچه هارو زود تر از قلعه بیرون فرستاد و وقتی طویله خوب اتیش گرفت درو واکرد و اسبا که از اتیش ترسیده بودن شروع به شیهه کشیدن کردن و راهی بیرون قلعه شدن ادمای خان و خودش که از شنیدن صدای شیهه اسبا به بیرون اطاقشون اومده بودن فکر کردن دزدی شده تفنگاشونو ورداشتن و درست زمانیکه سهراب میخواست از در قلعه خارج بشه خان با تیر اونو زد و ادمای خان هم بهش شلیک کردن بدن سهراب درست لای در قلعه روی زمین افتاده بود چند تا اسب باقمیونده از روی اون رد شدن  پدر سهراب که از بچه ها شنیده بودن چه اتفاقی افتاده اومد و میخواست سهراب رو از روی زمین برداره که خان کشیده محکمی بگوش اون زد و گفت سه روز وقت داری تا از ابادی من بری بیرون ..روز بعد بیرون آبادی جنازه سهراب رو بخاک سپردن اما وقتی همه مردم دور شده بودند  دوستان سهراب اومدن جنازه اونو دراوردن و با خودشون بردند توی خرابه پشت آسیاب خاکش کردند .      
وقتی میثمی تعریف کرد که دوستای سهراب جنازه اونوبه خرابه پشت آسیاب بردند و به خاک سپردند  گریه ش گرفته بود . خانوم کاویانی رفت کنار میثمی وایساد و دستشو روی سر اون کشید .   و گفت حالا شما بچه ها باید یه نون بخورین صدتا به فقیر بیچاره ها بدین که توی چنگ این جور ادما نیستین و دارین درس میخونین ما همه ی ا ین امنیت رو از برکت رضا شاه بزرگ داریم که ایشون آمدند و خیلی از همین خان های ظالم رو در میان همان مردم روستا فلک کردند و اون قدرت قدیم رو از اونها گرفتن میدونین رضا شاه بزرگ کار دیگری هم کردن و اون این بود که هر خانی چندین دهات داشت و رضا شاه از خان هایی که خیلی ظلم میکردن یک دهات رو گرفت چرا برای اینکه اونها بدونن همسایه رضا شاه بزرگ هستن اولا کمتر روستا یی هارو اذیت کنن دوما مجبور باشن که به تولید بپردازند و دیدیم که یکسال بعد در همین ایران قحطی زده هرکسی نان برای خوردن داشت میثمی که داستان عموی خودش رو تعریف کرد به من قول داده که درساش رو خوب بخونه چون میخواد معلم بشه مثل عمو سهراب خودش .....
سال 1346 وقتی در یک رفراندوم عمومی مردم ایران فرامین انقلاب سفید رو  با رای خودشون تائید کردن  شنیدم که میثمی  به همان روستایی رفته که عموی اون سهراب در خرابه پشت آسیابش خاک بوده و اونجا در همون خرابه یک مدرسه برای روستائیان ساخته و یک سپاهی دانش دختر برای درس دادن به بچه ها برده . خودش میگفت اسم مدرسه روستا رو مدرسه سهراب گذاشته.از خان اونجا از میثمی پرسیدم گفت اون که مرده اما پسرش چنگیز خان  میخواست از ساختن مدرسه جلوگیری کنه که قانون اصلاحات ارضی امد و زمین های اون روستا به کشاورزا رسید .چنگیز خان قلعه رو رها کرده اومده توی شهر زندگی میکنه و مردم راضی برای خودشون میکارند و میخورند اضافه اون هم میفروشن .
اما خان زاده هایی مثل چنگیز خان  آروم ننشستند و به بهای  بدبختی و آوارگی وفقر و فحشا ء و اعتیاد جوونا دیدید که برای اولین بار  کسی را که حتی دوره ابتدایی مدرسه رو به پایان نرسونده بود آوردن و  رهبر استادا ی دانشگاه کردن میخواین براتون بگم  این اومدن چی شد و چی بسر مردم اون ابادی آورد ؟؟؟ یه روز پسر همین ممد صادق میثمی رو دیدم و حال پدرش رو پرسیدم  برام گفت بعد از انقلاب  چنگیزخان با یه سری ادمای خودش راهی روستا شدن  و میخواستن مدرسه رو خراب کنن که بابام رفت جلوی بولدوزر وایساد  معلم سپاهی دانش هم که یک دختر خانوم بود اومد کنار بابام وایسادو چن تا از بچه های مدرسه هم به اونا پیوسته بودن که پیش نماز مسجد ابادی داد زد چنگیز خان  این قائله رو ختمش کن  و چنگیز خانم با بولدوزر بطرف بابا و خانوم معلم و شاگردا رفت اول بابا اینا یه خورده عقب رفتن اما چنگیزخان  با بولدوزر زد به دیوار مدرسه و سقف مدرسه رو روی سر همه شون خراب کرد و چند بار از روی اونها رد شد و همه رو کشت ..مردم بدبخت اون ابادی  که عمری را زیر زجرو شکنجه حمزه خان گذرونده بودن و بعدشم تا زمان اصلاحات ارضی اون چنگیز خان بچه ننه  خیکی فقط از اونها یه پوست و استخون ساخته بود تا رفتن چارتا نفس عمیق بکشن دوباره گیر دوتا خان افتاده بودن یکی چنگیز و یکی پیشنماز ابادی  بهمین جهت با گرفتن یک پول جزیی زمینارو به چنگیز دادن و عطای خاک پدرو مادری رو به لقای اون بخشیدن و برای امرار معاش راهی شهر ها شدن .میدونیم ما ایرونیا خاک وطن برامون یه جای خاصی داره خیلی از همین روستایی ها  نه به خاطر شرایط زندگی شهری بلکه بخاطر دوری از اب و خاکی که سالها در ان کوشیدن و از اون زمین خوراک خودشونو بدست اورد ن دچار مریضی های مختلف شدن و بنظر من دق کردن .همونجور که خیلی از ماها داریم توی این غریب غربت مریض شدیم و کم کم داریم دق میکنیم . روان دو پادشاه ایرانساز از خاندان پهلوی  که شب و روز بفکر پیشرفت و امنیت و آسایش مردم ایران بودند و با رفتنشان امنیت ، اسایش ، رفاه ، شادی و شادمانی  رفت شاد و از اهورای ایران پیروزی برای شهریار ایران و تن درستی برای ملکه مادر شهبانو فرح وخاندان مهربان پهلوی بویژه شاهدخت فرحناز را آرمان دارم.  


اکابر


قبل از اجرای طرح سواد آموزی بزرگسالان امار بیسوادان کشور 75% بود ودر سال 1356 تعداد دیپلمه های کشور بیش از دومیلیون نفر  وپنجاه و دوهزار دبستان در طول ده سال در ایران ساخته شده بود. این جدا ازمراکز آموزش ملی( غیر انتفاعی ) و سپاهیان دانشی بود که به روستاهای ایران برای سواد آموزی اعزام  شده بودند .

سر کلاس بودیم که خانوم کاویانی  گفت بچه ها امروز وقتی رفتین خونه به مادراتون بگین ساعت  پنج بعد از ظهر بیان مدرسه  بهشون بگین خانوم معلم گفته حتما باید بیان هرکسی مادرش نیاد من فردا توی کلاس راهش نمیدم فهمیدین ؟بچه ها همه باهم گفتیم بعله . ظهر که میومدیم خونه فرشاد گفت  خانوم فرهنگ به ما گفته به مادراتون بگین بیان مدرسه  گفتم به ماهم گفتن.. یعنی میخوان چیکار کنن ؟ فرشاد خندید و گفت حتما میخوان همه شونو فلک کنن که چرا ماهارو زائیدن یکی زدم پس کله ش  اونم یه لقد زد به پای منو فرار کرد منم دنبال اون تا اومدیم خونه توی دالون یقه شو گرفتم چسبوندمش به دیوار که صدای مادرم بلند شد آهای بهرام باز چی شده ؟ تا اومدم جواب بده فرشاد گفت زورش به من رسیده  مادر  من ولش کردم و گفتم خانوم معلم گفته ساعت پنج باید بری مدرسه فرشاد گفت معلم ماهم بمن گفته بشما بگم ساعت پنج حتما مدرسه باشین .مادرم گفت باز شما دوتا وروجک چیکار کردین ؟ نمیتونین مثل ادم سرتونو بندازین پائین درستونو بخونین  ؟ هر چند روز یه بار یا من یا بهروز باید بیائیم مدرسه من گفتم مادر به همه ی بچه ها گفتن بگین مادراتون بیان مدرسه . مادرم گفت  میگم بهروز بره ببینه چی میگن فرشاد گفت خانوم فرهنگ گفته حتما باید مادراتون بیان ..مادرم گفت زور میگن ها . من چی میفهمم  مگه ما زنا هرو از بر تشخیص میدیم  ماشالله این خانوم معلم ها هم صداشون از جای گرم درمیاد  فکر میکنن همه مث خودشون باسوادن و همه چیزو می فهمن ....و همینطور که میرف از پله های اشپزخونه پائین با خودش حرف میزد ما توی زندگیمون چی فهمیدیم . یه الف بچه بودیم شوهر کردیم تا اومدیم بفهمیم ماستو چه جوری درست میکنن بچه داری و کارای خونه ...در اشپزخونه سرشو برگردوند و دید منو فرشاد داریم نگاهش میکنیم  گفت اونم از باباتون که  ظهر میادخونه یه دوجین ادم باخودش مهمون میاره  حالا برین مشقاتونو بنویسین تا به بینم بعد از ظهر چیکار میتونم بکنم  و رفت توی آشپزخونه . یه نیگا به فرشاد کردم  انگاری حالش گرفته شده بود ، گفتم چته بغ کردی ؟گفت دلم میسوزه واسه مادر  چقدر کار میکنه توی این خونه ، و از همون بالای پله ها گفت مادر نون میخواین برم بگیرم ؟ مادر سرشو از آشپزخونه دراورد وگفت نه مادر تو برو از اصغر اقا یه خربزه بگیر بیار بهرام توهم برو مادر نون بگیر  امروز دوتا بیشتر بگیر سه شنبه  هستش باز باباتون با یه مشت مهمون میاد خونه فرشاد جان مادر اون زنبیل و با خودت ببر . مارفتیم اطاق بالا کیفامونو گذاشتیم و هیچ کدوم مون حال شوخی نداشتیم فرشاد رفت سمت دکون اصغر اقا سبزی فروش منم رفتم نونوایی سنگکی . اونروز بعد از ظهر مادر رفت مدرسه  و وقتی برگشت دیدیم یک کتاب دستشه مال کلاس اول فرشاد پرسید خانوم فرهنگ چی گفت ؟ مادر گفت آقای مدیرتون بود  که اومد به ما گفت که از فرداشب بریم مدرسه . پرسیدم واسه چی ؟ مادرم با خوشحالی گفت  میخوایم سواد بخونیم ..فرشاد کتاب رو از مادر گرفت ونگاه کرد و  گفت  غصه نخور مادر من خودم اینارو بلدم یادت میدم . خلاصه از فردای اون روز مادرو هرجا میدیدیم کنار اجاق غدا ، موقع سبزی پاک کردن  ، موقعی که داشت واسه ما بافتنی  می بافت همه جا کتابش بغل دستش بود . محله ما یه حالی پیدا کرده بود  اما  هنوز سه روز نگذشته بود که سرو صدای سمیرا خانوم زن ممد بروجردی دراومد وجیغ اون بود و عربده های ممد بروجردی  و بچه ها همه پشت در خونه ممد بروجردی  جمع شده بودند صدای ممد بروجردی بلند شده بود که میگفت  میخوای بری خانوم دکتر بشی  بشین توخونه و بچه تو نیگردار  .. این بچه رو مث گوشت قربونی دنبال خودت میکشی  زابرا ش میکنی که سواد یاد بگیری ؟ ننه ت باسواد بوده یا بابات ؟مگه ماکه سواد نداریم نمیتونیم نون خونه مونو در بیاریم  که تو میخوای باسوات بشی ؟ حالا روزنومه نخون  چی میشه آیه قران غلط میشه ؟ یه بار دیگه بری مدرسه طلاقنامه ت کف دستت همین که گفتم و یه مرتبه در خونه رو وا کرد و دید ماها پشت در خونه جمع شدیم  داد زد چیه ؟ اومدین تیاتر تماشا کنین ؟ کارو زنده گی ندارین  ؟ برین دنبال کارتون  ماها اومدیم سمت خونه .. پدرم خونه بود پرسید این مرتیکه چش شده بود ؟مادرم که از توی خونه سرو صدای ممد بروجردی رو شنیده بود به پدرم گفت . آقا شوما مردین یه سر برو دم دکون این ممد اقا بروجردی بهش حالی کن که اگه زنش باسواد بشه بهتر میتونه به بچه هاش کمک کنه توی درس و مشقشون . بهتر میتونه حقشوبگیره  کم تر سرش کلاه میره  مگه چه اشکالی داره  زن بره درس بخونه ؟.. پدرم گفت  اونی که از باسواد شدن زنش میترسه  حتما یه ریگی به کفشش هست که می ترسه باشه خانوم حتما میرم باهاش حرف میزنم ...یعنی میخواد چی رو ثابت کنه میخواد بگه غیرتش از ما زیاد تره ؟ اونشب پدرم رفت با ممد بروجردی حرف بزنه من مشقامو که نوشتم دیدم از فرشاد خبری نیست  رفتم اطاق پائین دیدم داره به مادرم یاد میده  الف مث یه خط صافه   ب از این وریه یه نقطه هم زیرشه و یه خط کش چوبی هم گذاشته بغل دستش  تا منو دید خط کش رو گرفت دستش و   گفت تو مگه کارو زندگی نداری برو مشقاتو بنویس اداشو در اوردم برو مشقاتو بنویس که با خط کش دنبال من کرد